دوسالگی

سلام دوستای خوبم. مرسی که هستین و بهم سر میزنید. تولد هلنا جون در حضور مامانی، دایی جون و خاله مرجان و امیرکوشان و خانواده خاله جون سمیه و خاله جون زینب( امسال هم  بدون حضور باباجون امیر) توی خونه مامانی برگزار شد. نمیدونم چرا یهو امیر تصمیم گرفت نیاد. امیره دیگه. کلی آدمو سوپرایز میکنه همیشه. بگذریم. دختر عزیزم خیلی شاد بود و مراسم خیلی مختصر تر و راحت تر از پارسال. هلنا خیلی خانم شده. اصلا باورم نمیشه وارد سه سالگی شده.  همیشه آرزو میکردم دخترم بزرگ بشه و از آب و گل دربیاد ولی الان دلم واسه نوزادیاش تنگ شده. دلم واسه اون حس خوبی که توی آغوشم بود و به خودم می چسبوندمش و بوش میکردم تنگ شده. همش می ترسم دوره شیرین زبونیاش زودی تموم بشه و من به اندازه کافی درکش نکرده باشم. برای ما مامانای شاغل که 8 ساعت بیرونیم و وقتی هم توی خونه ایم موقع خواب بچه هاس و فقط سه چهار ساعت کنار عزیزامون هستیم زمان سریع تر هم میگذره. 

دخترشیرین زبونم بعضی وقتا یه چیزایی میگه که دهنمون از تعجب باز میمونه. همیشه ظهرا که میخوایم بخوابیم خیلی شیطونی میکنه. خوابش میاد ولی نمیخواد بخوابه منم میزنم به تخت و میگم وای وای آقا اومد بخواب مامان و اونم با سرعت نور خودشو میندازه بغلمو میخوابه. دیروز میگفت مامان جون این آقایی که در میزنه میاد شخصیت داره. منم که درست متوجه نمیشدم چی میگه دوباره پرسیدم بعد دوباره گفت آقاهه با شخصیته و این شخصیت رو طوری سعی میکرد با همه وجود ادا کنه که احساس می کردم تک تک سلولهای دهان و دندان و زبونش رو بکار میگیره و کلی بزاق دهنش ترشح میشد. خیلی ذوق کرده بودیم براش. یه روزم فلش کارتاشو داده به من و میگه اینا رو با دقت نگاه کن من کلی جا خورده بودم ازین طرز حرف زدن. به جاریم قند داده میگه بیا بخور ولی مواظب باش نریزی. به امیر میگه بیا باباجون با همدیگه چیپس بخوریم ولی یه دونه یه دونه بخور. نریزیا.

بعضی وقتا که تشنشه میگه آ میخوام تا بهش آب میدم میگه نه آب خوب میخوام. میگم آخه آب خوب چیه این آب خوبه میگه نه آب معدنی میخوام.

خلاصه که کلی باهاش حال میکنم و از بودنش لذت میبرم.

میخواستیم بریم خونه مامان امیر روسری سرش کردو گفت بهش گفتم روسریتو بزار گفت اگه بیارم حسین(پسرعموش) ازم میگیره. اگه ازم چنگ زد منم میزنمش و موهاشو می کشم. خلاصه کلی دخترم مرد شده برای خودش. خیلی کاریه وقتی هر چیزی میخوره ظرفشو میزاره روی اپن و من خیلی ازین بابت خوشحالم. تا بهش میگم بیا بریم فلان جا رو مرتب کنبم میدوه و زودتر از خودم اونجاس. ایشالا این دفعه که اومدم عکسای تولد دخترمم براتون میزارمقلب

/ 9 نظر / 31 بازدید
زهرا همتی

وای چند وقت نبودم چقد دلم واسش تنگ شده بود... هلنا خوبه؟؟؟؟ مامان هلنا چی؟اونم خوبه؟؟؟ ایشالا همه چیز براتون روبه راه باشه

ساناز

سلام مامان زهرا ، خدا قوت ، هلنا رو ببوس[قلب][ماچ]

مامان یاسمین

[ماچ][ماچ]چه وروجکیه این هلنا خانوم ماشالا بلا بوسسسسسسسسسسسسسسسس جگر طلا [ماچ][ماچ][ماچ]

مامان حدیثه سادات

سلام عزیزم ممنون که بهمون سر زدی و برامون کامنت خوشگل گذاشتی... دو سالگی هلنا جونی مبارک منتظر عکسای تولدش هستیم. هر موقع آپ کردی بهم خبر بده. راااااااااستی منم آپ کردم

مامان محمدحسین

سلام .: اسمم : رمضان. عمرم : چهارهفته. قلبم: يكي ازبناهاي بهترين دين روي زمين. موجودم : ثواب. وجودم: بركت. ميخوام بگم مرابه دوستيت قبول داري؟ اگرداري پس مرابه بهترين دوستهايت به عنوان هديه ارسال كن .. آمدن ماه مغفرت برشمااااااا پيشاپیش مبارک باد  。*☆∴。 。∴☆*。 。★*゚゚*★∵★*゚゚*★。 ☆゚   ゚☆゚   ゚☆ ゚☆。      。☆゚  *★。     。★*   ∵☆。  。☆∵     ゚*★。。★*゚ *☆ .-..-. `·.·´ ●/ /▌

سیمین سازش

قدر دخملتو بدون نانازیه . عکس جدید هم برامون بذار

ماریلا

ماشاالله چه دخمل نازی داری خدا حفظش کنه تصادفی وبلاگتو پیدا کردم . منم یه دختر دارم عینهو دختر خودت ناز . ولی اگه بیای توی وبلاگش میبینی از دوستاش هم عکس گذاشتم برای بزرگیاش خوبه .