حرف نو

امروز رفتم دنبال هلنا و منتظر خاله سمیه شدیم که آماده بشه و ما رو برسونه خونه. هلنا خیلی سرحال بود . اصلا خوابش نمیومد و کلی ذوق کرد. چون مامانی نمی تونستن برن خرید. سر راه یه کم براشون میوه خریدیم. این اولین باری بود که هلنا میوه فروشی میرفت. کلی هم ذوق کرد. بعد که رسییدیم خونه یه کم نق زد که مامان امیر و شهزادجون متوجه اومدنمون شدن. مامان امیر هلنا رو صدا کردن و هلنا برای اولین بار گفت  ba( که منظورش بله بود). وقتی می پرسیم ببعی میگه? سریعا جواب میده : ب ب جالب اینه که حتی اگه پستونک دهنش باشه جواب میده. دایی جون هم میگه (دادون). ازش میپرسیم دایی جون کو؟ میگه: raaa(رفت). کلمه جدبد دیگه ای که امروز ازش شنیدم آب بود.

این عکس مال سه چهار ماه پیشه. دفعه اولی که هلنا رو با باباامیر تنهایی برده بودیم حمام. یهو دبدم دلم نیومد نزارمش.

/ 4 نظر / 32 بازدید
خاله جونش

خیلی عکس خوبیه، ببینی نیستی نمیبینی هلنک چی میگه!!! وقتی من بودم هم میگفت آب ، یه چیز دیگه ؛ سه نفری که نمیشه تنهایی :)))

عالمه مامان امیرحسین

سلام خوبی چه دختر نازی دارین خدا واستون حفظش کنه من لینکتون کردم خوشخال میشم به وبلاگ پسریه منم سر بزنی

الی

Very nice