یازده ماهگی

سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی. امروز یازده ماه هلنا تموم شد و وارد دوازدهمین ماه زندگی قشنگش شد. اصلا باورم نمیشه زمان چقدر تند میگذره. الان یازده ماهه که هلنا خونمون رو صفا داده. وقتی خونه مامانیه و به هر دلیلی نرفتم دنبالش انگار در و دیوار خونه داره منو میخوره. دیگه همه جا بوی هلنا رو میده. قبلا شاید به بهانه های مختلف هلنا رو خونه مامانی یا خاله جون میزاشتم و به کارام میرسیدم ولی الان دلم میخواد حتی برای خرید هم با خودم ببرمش. فکر میکنم همون 8 ساعتی که پیش هم نیستیم دو تامون رو به اندازه کافی کلافه میکنه. بعد از ظهرا تا راننده پیادم میکنه قلبم تند تند میزنه و یه هیجان عجیبی میاد سراغم. شوهر خاله جون همش اعتراض میکنه که چطوری دلت میاد این ناناز(تکیه کلامشون) رو بزاری بری سرکار، ولی من فکر می کنم بچه ها بزرگ میشن ولی ما که عادت به بیرون کار کردن داریم توی خونه نشستن خیلی آزارمون میده و گاها دیده شده این لطمه های روحی غیر قابل جبرانه پس دلتنگی کوچولوهامون رو تحمل میکنیم.

بگذریم، هلنا خیلی نا آروم شده برنامه خوابش بهم ریخته از وقتی اسهال استفراغ گرفت دیگه رو نیومد و خیلی ضعیف مونده. غذا هم که اصلا نمیخوره. امروز وقت دکتر داشتم ولی گفتم یه سر برم هلنا رو ببینم بعد برم. اینقدر ذوق کرد تا منو دید.  دستشو گرفته بود به مبلا و با سرعت میومد به سمت من که دم در ایستاده بودم . بعدم که مبلا تموم شد خودشو انداخت زمین و چهاردست و پا اومد به طرفم. منم که فقط نگاش میکردم. دیگه مامانم گفتن چقدر نامردی بیا جلو بغلش کن. وقتی اومد توی بغل کلی بوش کردم، کلی بوسش کردم واونم با نهایت توانش چونه ی منو کرده بود توی دهنشو فشار میداد. این کارو وقتی خیلی خوشحاله انجام میده.

ظهرا دیگه خونه مامانی نمیخوابه و من مجبورم به هر ضرب و زوری شده ببرمش خونه خودمون. حتی اگه بد موقع باشه. به قول امیر خونه خودمونو خیلی دوست داره. امیدوارم تا همیشه همینطور باشه و بتونیم جو خونه رو طوری بسازیم که محل امن و آرامش دخترمون باشه.

مامان امیر مهمون داشتن. دخترم خیلی خانم بود و اصلا غریبی نکرد و تا زمان رفتن مهمونا آروم بود ولی کم کم خسته شد و دلش برای خونه تنگ شد فکر کردم خوابش میاد ولی وقتی اومدیم خونه یه قهقه هایی میزد که من موندم توش. یعنی یه بچه اینقدر خونشو بشناسه و به محض ورود خوشحالی کنه.متفکر

تا لباساشو عوض کردم دیدم خوشحال تر از همیشه میخواد بازی کنه و اصلا خوابش نمیاد. ساعت 12 به زور خوابید ولی نمیدونم چرا تا صبح بیقرار بود. منم که خواب بودم ولی بابا جون امیر که بیدار بود و داشت درس میخوند هی میومد و براش آب و شیر و  ... میاورد. امیر عزیزم دستت درد نکنه چون در مواقعی که بهت احتیاج داشتم واقعا کنارم بودی و علیرغم کار و درس زیاد از هیچ محبت و کمکی به من و دخترت دریغ نکردیبغلماچ

این عکسا مال همون شبیه که خانم سلیمی و دختر مهربونشون اومده بودن خونه مامان امیر. البته بعد از عوض کردن لباساش.

این عکسارو هم خاله جون زینب گرفته با وجود اینکه بهش قول داده بودم تا روش کار نکرده نزارم توی وبلاگ ولی چون یه کار اشتباهی انجام داده مجبورم حرفش رو نادیده بگیرم و کار خودم روانجام بدم. (اشتباهشم این بود که عکسای مدنظر منو درست روی لپ تاپ کپی نکرده ). منم چون هیچ عکس جدیدی ازش نداشتم مجبور شدم این چندتایی رو که روز 5شنبه 29 فروردین گرفته رو بزارم. البته قول داد که همه رو بریزه به میلم که اونم باز نمیشه.

خواهر عزیزم ببخشیدا ولی این عکسارو گذاشتم که دوستام ببینن قبل از فتوشاپ چی بوده و بعد از هنرمندی تو چی میشه.

اینم عکس آقا سپهر پسر زهراجون دختر عمم هست که میدونم یکی از خواننده های پر و پا قرص وبلاگ ماست و به خاطر تشکر ازش گذاشتم. (زهراجون پسر تو هم جهانی شدزبان)

این عکسم خاله جون زینب گرفت ولی نمیدونین که چه دهنی ازش سرویس شد که چهار تا عکس ازین دو تا وروجک بگیره. 5شنبه جمعه عکاسی کرد. شنبه هم مریض شد که نتونست بره تهران و به درس و کلاسش برسه. از بس خسته شد. (زهرا جون با شمام)

/ 9 نظر / 64 بازدید
مهربانو

عزززیزم تل ش رو ببین .. ماشالله خدا حفظش کنه .. نا آرومیش هم طبیعیه قربونت [ماچ]

خاله جونش

زهرا نمیدونی تا دیدم چقد خورد تو پرم، ولی خب همه ی اینا تجربه اس که فایل عکسو به خواهرتم ندی [عینک] یکی طلبت [تلفن][قهقهه]

ساناز

مامان زهرا , خاله زینب کارش درسته , دستش درد نکنه[گل][قلب]

nanaz

واي چه دختر ماهي الاهي دلم غشيد براش بوس بوس

فرحناز رقصي

اين دختري خودده؟ واي خدااااايا چه عشوه اي!

فاطمه

واي زهرا چه ماه چه خاله ي هنرمندي موش سه تاتونو بخوره:*

كتي سالازي

ناز باشه اين دختر نانازت[زبان]

كتي سالازي

ناز باشه اين دختر نانازت[زبان]

مامان لنا

مرسی عزیزم به ما سر زدین [قلب] دخملتون خیلی نازه ماشاا...[ماچ][ماچ] عزیزم رمز رو براتون خصوصی گذاشتم مرسی از لطفتون