زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

10 مهرماه سال 1390 متوجه شدم که باردارملبخند. اول زنگ زدم به مامانی  بعدم به باباجون امیر و مامان امیر و دوستم نرگس جون ونفیسه جون و خلاصه یکی یکی به همه خبر دادم و از همون روز تصمیم گرفتم که دیگه سر کار نرم وهمه چیز رو وقف نی نیم کنم. به خاطر اینکه خونمون طبقه سوم بود و آسانسور نداشتیم از همونروز باباجون امیر گفت که بریم خونه ی مامانت و علی رغم اینکه اونا نبودن قبول کردم و رفتیم اونجا. خلاصه حدود سه ماه خونه مامانی بودم و خاله جون سمیه حسابی ازمون پذیرایی میکرد و به خاطر وجود دختر گلش مبینا اصلا حوصلم سر نرفت . روزی صد بار از من میپرسید خاله چند ماهه؟ خلاصه اشتیاق مبینا برای اومدن نی نی از همه حتی من و امیر بیشتر بودبغل.

البته توی این سه ماه خونه مامان امیر هم میرفتم و خلاصه توی این مدت همه رو به زحمت انداخته بودم، چون که باباجون امیر تا از جام بلند میشدم می گفت بشین و منم کلی شرمنده میشدم.خلاصه اولش حالم خوب بود ولی بعد کم کم ویارم شروع شد. پنجم آذر رفتم سونوگرافی سه بعدی برای آزمایش غربالگری سندروم داون که همون موقع متوجه شدم خدا بهم یه دختر هدیه داده. فیلمشم گرفتم. روزای اول چندین بار فیلمو نگاه میکردم و کلی برای بهترین هدیه ای که خدا بهم داده بود ذوق میکردم و قربون صدقش میرفتم. همه اعضای بدن تشکیل شده بود. برجستگی چشم ها، بینی، لبای کوچولو، دست و پای ظریف و انگشتاش کاملا توی فیلم قابل مشاهده بود. اواسط آذر ماه بود که مامانی و حاجاقا از مشهد برگشتن چون من گفته بودم باید گلابی بخورم و اینجا گیر نمیاد  یه کارتن گلابی آوردن  ولی دریغ از یکدونه که من میتونستم بخورم حتی صبح هاکه مامانی با یه بشقاب گلابی پوست کنده میومدن و منو شرمنده میکردن مجبور بودم ازشون خواهش کنم که بشقاب رو ببرن چون شدیدا از بوی  گلابی حالم به هم میخورد. بعد از این که تقریبا خوب شدم تصمیم گرفتیم بریم خونه ی خودمون. اولش یه کم هول داشتم ولی با کمکای امیرو اعتماد به نفسی که بهم میداد همه چیز برام آسون شد.قلب

هر ماه میرفتم پیش دکتر  و از سلامت جنین با خبر میشدم. روز به روز ذوقم برای تولد پاره تنم بیشتر میشد خصوصا از هفته اول بهمن ماه که حرکتاش رو حس میکردم بیشتر حس میکردم که دارم مامان میشم. همیشه بعد از ناهار و شام یه چیز شیرین می خوردم به پهلوی چپ دراز میکشیدم و دستم رو روی شکمم میزاشتم و منتظر شیطنتای دخترم میشدم و بعد از هر تکون یه سوره والعصر میخوندم. همش باباجون امیر و صدا میکردم که ببینه دخملک داره چی کارمیکنه ولی دخترم از بس مودب بود تا بابایی میومد ساکت میرفت یه گوشه و فقط نگامون میکرد. خیلی لحظه شیرینی بود وقتی حس میکردی یه موجود زنده رو داری با خودت حمل میکنی و همه چیز مثه خوشحالی، ناراحتی، گرسنگی، خستگی و خلاصه همه چیز اینقدر تحت تاثیرش قرار میدهماچ.

توی این دو سه ماه همش توی خونه و پای تلوزیون بودم و باباجونم داشت خودش رو برای آزمون دکترا آماده میکرد. لازم به ذکر است که با وجود اینکه خیلی درس داشت مواقع استراحت میومدو حسابی منو تقویت میکرد با آب پرتقال و آب سیب و به و مغزیجات و... .خداییش با اینکه سرش خیلی شلوغ بود توی این مدت اجازه نداد حتی یه بارم دست به جاروبرقی بزنم و چون میدونست روی تمیزی خونه حساسم اصلا نمیزاشت خونه کثیف بشهقلب .

اواخر اسفند بود که دیگه افتاده بودیم به فکر سیسمونی اول تصمیم گرفتم که هیچ چیز نخرم هر وقت لازم شد براش تخت و کمد بگیریم چون محدودیت فضا داشتیم و از اون موقع تا چند سال اتاق بی استفاده میموند ولی با مخالفت مامانی روبرو شدیم وکم کم سفارش کمد بعد تخت کم جا و خلاصه همه چیز دادیم. چون اتاق دخملو مربع نبود نمیتونستیم از کمجا تخت و ... بگیریم و احتیاج به یه طراح داشتیم تابتونه توی یه فضای کوچک همه چیز رو جا بده. برای این کار پدر همکارم رو انتخاب کردیم. ایشون بهمون قول دادن که تا 30 فروردین همه چیز رو آماده می کنن. الحق تا حالا کسی به خوش قولی ایشون ندیده بودم. دقیقا 30 فروردین برای نصب اومدن و تا یک هفته کارشون طول کشید. کالسکه و کریرو تاب برقی و صندلی غذا رو هم مارک گراکو گرفتیم هر دفعه هم که مامانی می رفتن تهران یه سری چیز میخریدن و با ذوق رنگ و مدل و ... برام توضیح می دادن و نظرخواهی میکردن.خلاصه بعد از آماده شدن اتاق و جمع آوری وسایل روز 13 اردیبهشت وسایل رو چیدیم با مامانی و خاله جون سمیه  و دختر گلش خلاصه جشن سیسمونی گرفتیم. وصل کردن کالسکه و تاب و ... یه پروژه ای بود برای خودش که سرش کلی خندیدیم و نهایتا اتاق دخملو چیده شدمژه.

روز مادر مصادف با21 اردیبهشت مامانی و حاجاقا و خاله جونا و حسین و مبینا رفتن کیش. 25 برگشتن و من و نی نی جان  کلی هدیه های خوب گرفتیم. خلاصه روزا به سرعت برق و باد گذشت و کم کم شمارش  معکوس شروع شد.

شنبه 30 اردیبهشت رفتم دکتر برای کنترل سلامتی نی نی جان که خانم دکتر برای پنج شنبه 4 خرداد بهم برگه بستری داد و گفت ساعت 7  بیمارستان سپاهان باش ولی بعد از صحبت با الهه جون تصمیم گرفتم شانسمو برای زایمان طبیعی امتحان کنم که بعد از مشاوره و معاینه سه شنبه 2 خرداد ساعت 10 شب رفتم بیمارستان و دختر گلم 2 بامداد چهارشنبه سوم خرداد متولد شدهورا

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب