زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

دوستای خوبم سلام. خوشحالم که هستین.

اول اسفند تولد امیرکوشان عزیزم بود. خداروشکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت. دست داداش گلم و مرجان جون درد نکنه که سنگ تموم گذاشتن. خواهر عزیزم هم که مسؤلین طراحی تا اجرا تولد رو بعهده داشت،  تمام تلاششو کرد و یکی از بهترین کاراشو ارائه داد. هلنا هم بر خلاف تصور من خیلی خوب بود و کلی بهم حال داد. مرسی مامان جون.

هیچی خونه تکونی نکرده بودم و منتظر بودم تمیز کارمون 29 اسفند بیاد ولی وقتی بهش زنگ زدم گفت شرمنده من رفتم مسافرت. وااااااای منو میگین داشتم دیوونه میشدم. ازین طرف به اونطرف زنگ میزدم و دنبال تمیزکار میگشتم. تا بالاخره به لطف مادرشوهرم یکی رو پیدا کردم و کار یک روزه من، سه روز به طول انجامید.

از اواخر اسفند ماه براتون بگم که هلنا سرفه های بدی میکرد. بزرگترها و با تجربه های فامیل گفتن مال دندوناشه. چهار تا دندون آسیاب داره با هم در میاره. آب دهنش اسیدیه. خلاصه سه چهار روز به همین منوال گذشت. منم که از 26 اسفند مرخصی بودم و همش با هلنا بیرون بودیم و این باد سرد حسابی رفت توی ریه ی هلنا. یه شب که هلنا خوابیده بود دیدم وضعش خیلی خرابه. 29 اسفند ، تب بالای 38، وقتی نفس میکشید تمام تنش بالا پایین میرفت. به امیر زنگ زدم جواب نداد. روز آخر اسفند هم که همه کار داشتن نمیخواستم مزاحم کسی بشم. خلاصه تا امیر رفت باغ رضوان و ... من باشیاف تبشو کنترل کردم و بستمش به سیتریزین، دیفن هیدرامین.ولی نفس تنگیش رو نمیشد کاری کنم، تا 8 شب که هلنا رو بردیم کلینیک پارسیان، خانم دکتر تا هلنا رو معاینه کردن گفتن چقدر دیر آوردینش بچه نفسش بالا نمیاد، باید سریع بستریش کنین. از قضا همون شب ساعت 1 شب هم قرار بود خالم اینا از مشهد بیان. خلاصه بهش یه آمپول دگزا متازون زدن و گذاشتنش زیر دستگاه و چند ساعتی بودیم و با مجوز دکتر شیفت بعدی مرخص شد. خداییش خیلی بهتر شد. ولی چون معلوم نبود هلنا کی مرخص میشه خاله اینا رفتن خونه داداشم. همون شب هم سال تحویل بود ولی ما خوابیدیم. .

 

[ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب