زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

هرگاه از دست کارهای کودک عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن:

این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند...

این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم میزنی ، همیشه با تو نخواهد بود...

این پاهای کوچکی کخ در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو میکند، تا ابد نیستند...

این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند، یا بازوان کوچکی که بر کردن تو حلقه می شوند و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند، دایمی نیستند...

قلب خودت را بر ایشان ارزانی دار...

روزهایشان را از شادی پر کن...

در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش...

چرا که

طفولیت دو روزی بیش نیست و با چشم بر هم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت.

[ دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب