زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام. دوستای خوبم. خیلی متاسفم که دیر به دیر به وبلاگ سر میزنم.یلی مامان تنبلی هستم. میدونم. ولی هم نتمون قطعه و هم اینقدر همیشه خستم که دیگه به این کار نمیرسم ولی سعی میکنم ایشالا از این به بعد زودتر بیام.

هر چی هلنای عزیزم بزرگتر میشه شیرین زبون تر میشه وخانم تر. خوشحالم که دخترم داره بزرگ میشه ولی احساس میکنم به اندازه کافی از بودن کنارش لذت نبردم و اون لحظات شیرین رو درک نکردم.

دخترم به آب میگه آبو و هر چی هم ما گوشزد میکنیم که بگو آب ولی بازم سر حرفش ایستاده و میگه آبو. نصفه شب بیدار شد گفت آبو آبو آبو. آخه عادت داره یه کلمه رو چندین بار تکرار کنه بلکه من بشنوم. رفتم براش آب آوردم. میگه: آب معدنی برای من خوب هست. مامان برای آب یخ خوب آوردی ؟؟ میگم بله. میگه خیلی یخه برای گلوم بده درد میکنه.

خلاصه گفتم ببخشید. دفعه دیگه آب خوب برات میارم.

این چند روزه مامانی رفتن تهران و هلنا میره پیش خاله جونش. منم با این سر کار رفتنم همه رو انداختم توی دردسر. واقعا نمیدونم چطور میتونم محبت های مادرانه خواهر و مامانمو جبران کنم. ایشالا خدا خودش عوضشو بهشون بده.

دیشب رفتیم خونهعموعلی از توی ماشین به هلنا گفتم تا رفتیم اونجا سلام کن و بگو خسته نباشید. گفت باشه. داشتیم از پله ها میومدیم بالا گفت باباجون تا عموعلی رو دیدم میگم سلام خسته نباشید. منم که خوشحال دخترم چقدر فهمیده شده. تا درو بازکردن خسته نباشید پیشکش، سلامم نکرد. ولی بعد از یک ساعتی که یخش آب شد یهکمی حرف زد و هر کس هر چی میگفت جواب میداد. مثلا میگفتن فلانی خیلی خوبه هلنا هم که اولش رو نشنیده بود می گفت کی؟؟ و توی بحثا شرکت میکرد.

رفته بودیم خونه عمم بهش میگم هلنا برو روی اون تخت بخواب میگه نه اون تخت مال مهناز خانمه. جالب اینجاس که خودم دقیقا یادم نبود کی هلنا دیده روی این تخت مهناز خانم خوابیده باشن.

دخترم رفته بود توی اتاق مبینا و صداش میکرد مبینا مبینا (سفت و محکم). بهش گفتم بگو مبینا جون عزیزم تا بیاد. بعد میگه مبینا جون عزیزم بیا عشششقم بیا.

کلی براش ذوق کردیم. بهش میگم اگه چیزیمیخوای از باباجون بایدبگی خواهش میکنم... بعد به امیر میگه باباجون امیرخواهشا منو ببر پارک.

هر چیزی که بهش میگم مترادفشو به کار میبره بهش میگم آروم آروم ندو. میگه آهسته برم؟

وقتی میریم توی خیابون و می بینه چراغ قرمزه میگه الان باید استپ کنیم. وقتی با سرعت رانندگی میکنم میگه مواظب باش. ترمز بگیر. بعضی وقتا هم که محکم ترمز میگیرم میگه چرا ترمز گرفتی؟

خلاصه که هم خیلی شیرین زبونه و هم بلده چطوری از ما بخواد یه کاری براش انجام بدیم. آنچنان با خواهش ازت چیزی میخواد که اصلا دلت نیاد بهش بگی نه.

از اینکه دخترم بسیار مودبه خیلی خوشحالم و اینو مدیون مامان عزیزم هستم. وقتی بهش هرچی بدیم سریع تشکر میکنه و میگه ملسی. وقتی کار بدی انجام میده میگه ببخشید. دیگه تکرارنمیشه. وقتی چیزی میخواد و من صلاح ندونم بهش بدم گریه نمیکنه یاحتی خیلی کوتاه و زودی ازش میگذره و ازین قضیه خیلی خوشحالم. 

صبح که از خواب بیدار میشه میگه سلام صبح بخیر و شب که میخواد بخوابه میگه شب بخیر. دوستت دارم.

یه چیز جدید که یاد گرفته: من غذامیخوام. وقتی ازش می پرسم چی برات بیارم. میگه نخود و سبزی. نون و پنیر و پسته .

دیشب که می گفت برای من غذا بیار گفتم چرا خونه مامان شهناز نخوردی؟؟؟ میگه: دوست نداشتم. گفتم: منم برات غذا نمیارم. زد زیر گریه. بهش میگم: چرا گریه میکنی؟ میگه: آخه من ناراحتم. مگه نمی بینی اشکام داره میاد. میخوای من از گشنگی بمیرم؟؟؟؟؟سوالدیگه اینقدر براش ذوق کردم و دلم سوخت که پاشدم رفتم براش غذا آوردم.

[ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب