زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام دوستای خوبم. نماز روزه هاتون قبول. خوبین؟ کوچولوهای گلتون خوبن؟ امیدوارم همیشه خوب و سلامت و شاداب باشین.قلب

متاسفانه هنوز نمیتونم عکس بزارم ولی همین که یه کمی از دخترم و کارای شیرینش بگم کفایت میکنه.

هلنا خانم به قول مامانی خیلی خودکاره. اگه حالش خوب باشه هر چیزی میخوره می بره میزاره توی آشپزخونه. لیوان آبش رو میزاره روی میز توی آشپزخونه ولی خدا نکنه اون روش بالا بیاد هرچی دم دستشه میندازه زمین و پرو پخش میکنه. جیغ میزنه و هیچی آرومش نمیکنه. جدیدا فهمیده از یخچال هم میشه آب برداشت باید حتما خودش شیشه شو بگیره زیرش و آب برداره.

همیشه میخواد کمک من بکنه و ظرف بشوره و این باعث میشه خود منم از ظرف شستن صرفنظر کنم. همش میگه شما زحمت نکشین بزار من کارارو انجام بدم. دل منم که براش ضعف میره و اجازه میدم کاراشو انجام بده.

یه شب که داشتیم میخوابیدیم به من میگه مامان جون الهی قربون ابروهای خوشگلت برم.الهی قربون چشات برم. موندم این فسقل بچه این حرفا رو از کجا یاد گرفته متفکر

دیروز یه تیکه از کاغذ دیواری رو کند بهش گفتم برای چی اینکارو کردی دیگه دوستت ندارم. دخترمم اشک می ریخت و دستشو میزد به سینش و میگفت منو دوست نداری من که عاشقتم من که دوستت دارم منو دوست نداری و این حرفو ده بار تکرار کرد. امیر که از شدت خنده رفت توی یه اتاق دیگه و می گفت دلم نمیاد شیرین زبونیای هلنا رو ببینم و بهش نخندم. تو چه دلی داری؟ واقعا نمیدونم باید توی یه همچین شرایطی چکار کردناراحت

بابام بیمارستان بستری بودن تا دیدیشون گفت سلام آقا مرتضی شما خوب شدین.

الان هرکسو می بینه میگه تو روزه ای؟ شما روزه این؟ سحری خوردین؟

رفته بودیم دکتر، تلفن خانم دکتر زنگ زد گفت خانم دکتر تفنو جواب بدین. خانم دکتر گفتن پیداس خیلی داره هکه چیو توی خونه مدیریت میکنه.

تا یه کار بدی انجام میده و من عصبانی میشم میگه ناراحت شدی؟ عصبانی شدی؟ عصبانی نباش.

وقتی هم که باهام کار داره میگه مامان ز.. لا جونی. از بین تمام حروف هنوز "ر" رو نمیتونه درست ادا کنه. و "ه" رو هم نمیگه. میگه ش..ناز(شهناز)، ز..لا(زهرا)، ش..زاد(شهزاد). که البته این قضیه مربوط میشه به لهجه مادرشوهرم اینا.

جدیدا که امتحانای امیر تموم شده و وقتش آزاد شده هلنا رو میبره پارک. اسم پارکایی که می بریمش بلده مثلا پارک مشتاق، پارک سروستان.

12 تیر بردمش پیش دکتر و گوششو سوراخ کردم. برای گوش راستش که نفهمید چه بلایی قراره سرش بیاد. هیچ عکس العملی نشون نداد ولی دیگه برای اون گوشش خیلی گریه زاری کرد. همش میگفت اینا رو در بیار من گوشواره نمیخوام. تا یه چند روزی هم تا می دید یه چیزی باب میلش نیست میزد زیر گریه و میگفت گوشواره نمیخوام. اینا رو از توی گوشام در بیار. جلل الخالقمتفکر.خدا به خیر کنه.

خلاصه خودم تنهایی رفتم  و وقتی اومدیم خونه امیر شاکی شده بود که چرا منو نبردی؟؟؟ منم دوست داشتم بیام. خداروشکر دست آقای دکتر خیلی خوب بود و نه من الکل زدم و نه عفونت کرد.

اتفاقا همون روزی که گوشاشو سوراخ کردیم خونه خاله جون اینا افطار دعوت بودیم یکی از دوستای حاجاقا هم اومده بودن دیدنشون و براشون گل آورده بود. هلنا پرسید این گل مال کیه؟؟؟ حاجاقا هم گفتن مال شماس که گوشاتو سوراخ کردی. دیگه همین جور توی خونه راه میرفت و میگفت این گل مال منه که گوشامو سوراخ کردم. ازون به بعد هم هر کس دیگه ای اومد و گل آورد دخترم میگفت مال منه که گوشامو سوراخ کردم. ماشالا از الان خیلی احساس مالکیت میکنه و همه چیزو مال خود ش میدونه.

با هم رفتیم فروشگاه هر چی می دید میگفت ازینا تو خونه نداریم؟ بخریم؟

خلاصه.....

کلی شیرین زبونیای دیگه که چون دیر به دیر وبلاگ عسلو آپدیت میکنم متاسفانه یادم میره.

[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب