زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام دوستای خوبم. چند وقتیه که میخوام بنویسم ولی نمی دونم چرا نمیشه. شبا هم که اینقدر خستم که خودم زودتر از هلنا خوابم میبره. عکسا هم که آبلود نمیشه و همین شده مزید بر علت.

سال 93 هم که به سلامتی تحویل شد. من و امیرو هلنا خونه خودمون بودیم. بعد رفتیم خونه مامان امیر و برای شام خونه مامان من دعوت بودیم. یه فیلمی داشتیم باهلنا و امیر کوشان. دایی جون هم که حسابی روی امیرکوشان حساس بود و هلنای باهوش این قضیه رو متوجه شده بود. تا شام خوردیم بهتر دیدیم که زحمتو کم کنیم تا خاله مرجان و دایی جون هم یه نفس راحت بکشن. موقع خداحافظی هلنا خواست امیر کوشانو ناز کنه که یهو فک کنم دلش ضعف رفت و یه گاز محکم از دست امیرکوشان گرفت. الهی بمیرم تا یه ربع بعدش که من هنوز اونجا بودم دست امیرکوشان قرمز بود.

جمعه اول فروردین مامانی رفتن مشهد و من و هلنا هم 6 رفتیم. اونجا هم یه فیلم جدید با هادی داشتیم. هلنا که خیلی قلدره حسابی روی سر هادی سوار بود ولی حسین آقا خیلی حواسش جمع بود و از داداشش به خوبی مراقبت میکرد. هلنا کما فی السابق شیرین زبونی میکرد و همه براش ذوق میکردن. هر کی رو میدید میگفت عیدتون  مبارکو برای همه بوس میفرستاد.  هلنا اصلاشلوغی حرمو دوس نداشت و خیلی بهونه گیری میکرد و میگقت بلیم خسته شدم. خلاصه یه زیارت دلچسب  نرفتم. یه روز که من و دختر خاله هام بیرون بودیم خیلی هلنا نا آرومی میکرده که خاله به به میان خونه و یه ماشین برای هلنا خریده بودن و حسابی هیجان زدش میکنن. دخترم خیلی وقت بود دلش ماشین میخواست ولی ما چون جا نداشتیم نخریدیم که خاله جونم زحمتشو کشیدن. خاله جون به به بچه ندارن و همه عشقشون بچه خواهر و برادراشونن و از هیچ لطفی به هیچکس دریغ نمیکنن. خلاصه اینم از خاطرات مشهد.

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب