زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

این عکس مال چند روزیه که خونه مامان امیر بودیم و امیر و مامانم اینا مشهد بودن.

اینجا هم داشتیم کارای خونه رو میکردیم. سه بار هلنا خانم قوطی سه تا تاید رو باز کرد و دستمال برداشت و گفت :میخوام تمیز بوکونم.


مامانم و مبینا جون بعد از مهمونی خونه دایی جون اومدن خونه ما تا یه تغییر تحولی توی دکوراسیون ایجاد کنیم. الان ساعت 12 شبه و ماداریم شام میخوریم. دخترمم که انگار نه انگار. شاد و سرخوش.هلنا خانم عاشق سیب زمینی سرخ کردس.

یعنیا واقعا نمیدونم از دست شیطونیاش چکار کنم. اگه نرسیده بودم میخواست از طبقه های کابینت بره بالا.

رفته بود کفش کوه باباشو برداشته بود و داشت پاش میکرد که یهو امیر رسید.

هلنا جونم هر روز این صندلی رو میکشه جلو و میره دم سینک و میگه میخوام کمکت بوکونم. ظلفالو بوشورم.

 بعد از یه خستگی زیاد و بازی با خاله جون زبدب (زینب)ساعت 2 بامداد.

دخترم کمک مامانش خیار رنده میکنه.

 هر زمانی که باباجون امیر داره توی اتاق هلنا درس میخونه میگه میخوام بلم اتاق خودم دلس بوخونم. بزا کالمو بوکونم. وااااااااای دلسامو نخوندم (میخوام برم اتاق خودم درس بخونم.بزار کارمو بکنم. وای درسامو نخوندم). خداکنه همیشه همینطور باشه.



[ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب