زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام همراهان خوب و همیشگی.

هلنای قشنگم بیست ماهه شد وای زمان چقدر زود داره میگذره. هنوز خستگی تولد یک سالگیش در نرفته باید تدارک تولد دو سالگی رو ببینم. ایشالا صحیح و سالم باشی و همیشه ازین خبرا باشه.

خیلی تنبل شدم نمیدونم چرا واقعا نمیرسم وبلاگ هلنارو آپدیت کنم. به لطف ویچت و وایبر و واتزآپ خواهرام و خاله اینا و دوستام که پیشمون نیستن میتونن هلنا جونو آنلاین ببینن. شایدم مال اینه که یه کمی تنبلی میکنم. ولی قول میدم زودتر بیام.

واااااااااااااااااااااای  هلنا نگو بلا بگو. نمیدونین چی شده. اینقدر بلبل زبونی میکنه که دل همه رو برده. چه دلبری ها که نمیکنه.

دیگه به شوهر خاله جون به جای آگگه میگه عمو جباد و عمو جوادم که یه دل نه صد دل عاشقشه.

ظهر عید اومدیم خونه مامانم. همسایه بقلیشون درخت آبشار طلایی دارن برگاش ریخته بود هلنا خانم میگه وای خدا مرگم برگا لیخته.

یه روز میگیره میخوابه و به مامانم میگه من مو..دم. مامانم میگن وای هلنا مرده سرشو بلند میکنه میگه خدا نکنه.

حسابی اجتماعیه و مثه مامانش سریع ارتباط برقرار می کنه. پسر دوستم اسمش بهراده. هلنا تا می بینتش میگه بهلاد سل.....ام. خوبی؟ میخوام دستتو بگیلم.

وبهراد که مثه مامانش کمرو هست اصلا محل نمیزاره. انگار نه انگار دخترم داره باهاش حال و احوال میکنه.

الان علاقش به تلویزیون بیشتر شده و کم کم میتونم براش سی دی های آموزشی بزارم.

با عروسکاش هم بیشتر از قبل بازی میکنه. روشون پتو میندازه میگه سلما نخوله. هوا سرده.

 دوستم نرگس جون از تهران اومده بود. قرار بود بعد از بیشتر از ده سال همدیگه رو ببینیم. یه دختر خوشگل داشت که اسمش نازنین بود. هلنا که از خواب بیدار شد یه کمی نق میزد بهش گفتم مامان نازنین قراره بیاد بیا لباساتو عوض کن اومد و هی میگفت لباس بپوشم خوشگل بشم ناناز بشم تمپل(تپل) بشم. الان نازنین میاد.

این خوشگل خانمم نازنین جونه که مثل مامانش ماه و دوست داشتنیه.

عاششششششششششششششششششقشم

خلاصه خیلی ناز ناز شده.

خاله جون زینب از تهران براش دوتا شلوار و یک بلوز آورده هلنا میگه خاله زب دب برام لباس خلیده.

رفته بودیم فروشگاه. خیلی ناآرومی میکردمنم مجبور شدم براش یه کرانچی بخرم از اول تا آخر فروشگاه هر بچه ای می دید بهش تعارف میکرد و میگفت ببرمایید(بفرمایید) یکی بل دال(بردار).

خیلی بیش از حد اجتماعیه و من باید واقعا ازین رفتارش بترسم چون خیلی راحت با همه دوست میشه. اگه هر کس رو ببینه و اسمش رو یاد بگیره اینقدر صداش میکنه که طرف ناخودآگاه به سمتش کشیده میشه.

اسم شوهر خاله جون زینب، محی الدینه. تا اشون رو دید و اسمشو یاد گرفت دیگه هی میگفت آقا موییدین. ابتسام جون اومده بود خونمون هلنا هی میگفت ابتسان خانم. مامانی بستنی آوردن میگفت ابتسان خانم بستنی خولدن(خوردن).

یه کلیپ از یه نی نی همسن و سال هلنا دیدیم که میگفت شیر کلسیم داره. حالا هلنا یاد گرفته و وقتی ازش میپرسم شیر چی داره میگه کلسیون داله و بعضی وقتا هم میگه کلسیون بده. میگه: کلسیون برا دندون و استونوخ خوبه.

شب بود رفتیم بخوابیم هلنا میگه باباجون بلو تخت خودت بخواب. میگم مامان اینجا تخت باباجونه. میگه پس بلو دلستو بوخون(برو درستو بخون).

یه بار بلوز مامانی رو پوشیده بودم میگه مامان جون خودت لباس ندالی گفتم چرا دارم. گفت پس بلوز مامانیو پوشیدی.

هر وقتم که میخواد کسی رو صدا کنه میگه یه لحظه بیا.

وکلی شیرین زبونی دیگه. میام پیشتون با کلی عکس.

فعلابامن حرف نزن

[ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب