زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام دوستای عزیزم. نمیدونم چرا نمیرسم بیام وبلاگ هلنا رو آپ کم. خودمم ازین قضیه ناراحتم ولی شبا که هلنا رو می برم زود بخوابونم که بعدشم وبلاگ هلنا رو آپ کنم خودم زودتر خوابم میبره.

نمیدونین که چقدر این عسل خانوم ما بانمک شده. بیشتر از همیشه وقتی سر کارم و به کاراش فکر میکنم دلم براش تنگ میشه.

سفرکیش

مروارید چهارمش اواخر مهر در اومد. دقیقا 23 مهر برای تعطیلی عید قربان رفتیم کیش و کلی توبه کردیم که دیگه با بچه کوچولو مسافرت تنهایی نریم واقعا اذیت شدیم. هرچند امیر خیلی کمکم میکرد و بیرون نگهش میداشت تا من خریدمو بکنم  ولی صدای جیغ ودادش که میومد قلبم میلرزید و از خرید منصرف میشدم و میگفتم بیا بریم من کاری ندارم. روزاول که ساعت 4-5 رسیدیم بعد از اینکه ناهار سفارش دادیم و خوردیم، خوابیدیم. بعد یه سر رفتیم پردیس تا اومدیم برگردیم برای کشتی نوید دیرمون شد و منصرف شدیم رفتیم خوابیدیم. صبح امیر رفت شاتل ومنو هلنا کنار دریا بودیم و آببادی(آب بازی) میکردیم بعد که امیربرگشت ظهر شده بود ناهارگرفتیم و رفتیم هتل خوردیم و ساعت 3 بلیط برای پارک دلفین ها داشتیم. هلنا خیلی از دیدن پرنده ها به اون نزدیکی ذوق زده شده بود. دست هلنا سیب زمینی بود و طاووسا تا بوشو حس میکردن میدویدن طرف کالسکه هلنا . واقعا وحشتناک بود چون طاووسا گرسنه بودن و این خیلی بد بود و امکان حمله به هر بچه ای وجود داشت. متاسفانه برنامه درست تنظیم نشده بود وزود  هوا تاریک شد و بقیه باغ رودرست ندیدیم. فکر میکردم هلنا از دیدن دلفینا خیلی ذوق کنه ولی این طور نبود و دیگه خسته شده بود یه پفک برای اولین بار براش گرفتم و این تنها راهی بود که تونستم آروم نگهش دارم. دخترم آکواریوم ماهی هارو دوست داشت و برای پرشین شو خیلی زیاد خسته بود ساعت 10 امیر شام گرفت و برگشتیم هتل و خوابیدیم. صبح 5 شنبه رفتیم یه سرکنار دریا و مرکز تجاری و بعد از اون اومدیم هتل ناهار خوردیم و خوابیدیم. ساعت 4 رفتیم گشت جزیره اون موقع چون هلنا رو  حمام داده بودیم هنوز خواب بود وسطای راه بیدار شد و برای اولین بار اسب دید و گفت م..وو(یعنی گربه) بقیه همسفرامون کلی خندیدن و گفتن وای چه پیشی بزرگی و اونجا فهمید که اون ابسه(اسب). شب بعد از دیدن کشتی یونانی و بازار پدیده اومدیم هتل و لباس پوشیدیم و ساکمون رو بستیم وبعدش رفتیم کشتی نوید که واقعا برنامه جالبی داشت و خداروشکر هلنا همون موقع خوابید و تا برگشت به هتل خواب بود و ما با خیال راحت بقیه وسایلمون رو جمع کردیم و خوابیدم صبح جمعه هم ساعت 9:30 پرواز داشتیم و برگشتیم اصفهان. بمیرم توی این سه روز هلنا خیلی خسته شد و هیچی نخورد و کلی لاغر شد.

خلاصه اینم از سفر نامه کیش که در پست بعدی با عکسا میام پیشتون.

 این دوسه روزه که اواسط آبانه دوتا دندون جدید  در آورده. مسواک زدن شبهامون با حاله. اون برای من مسواک میزنه و من برای اون. تا می گم هلنا مسواک میدوه سمت دستشویی. جدیدا توی ماشین وقتی تنهاییم دووم نمیاره و میگه بگلم(بقلم کن). منم که دیگه میمیرم برای این حرف زدنش. سرم درد میکرد. خوابیده بودم بهش گفتم هلنا بخواب سرم درد میکنه گفت یخ(چون همیشه تا سرش به جایی میخوره یخ روش میزاریم) . گفتم نه مامان جون با یخ خوب نمیشه گفت دارو....... ق...ص(قرص) که دوباره کلی براش ذوق کردم. قبلا حرف سین رو نمیتونست تلفظ کنه ولی الان میتونه. قبلا به جای تشکر میگفت مم..نون .الان بهش میگم هلنا بگو ممنون میگه مه..دس(مرسی). وقتی جلوی ظرفشویی می ایستم میگه عبق و منو هل میده عقب. خیلی جالبه که مثه همه بچه ها جای سین و ب رو عوضی میگه. مثلا میگه ابس. چبس خیلی خوشگل.

وقتی از جلوی سوپر رد میشیم میگه ببه. توی کارای خونه هم کلی کمک میکنه تا یه چیزی میریزه روی زمین میگه مامان دا..یو یعنی جارو بیار.

وقتی آبی چیزی روی میز میریزه سریع با دستمال پاکش میکنه. آشغال که دستش باشه میندازه سطل آشغال. تقریبا تمام کلمات رو استفاده میکنه مثه کنتو..ول(کنترل) کیلی(کلید) مادین(ماشین) دمبایی(دمپایی)مسکاک(مسواک) و کلی چیزای دیگه.

یکی از شبای محرم رفتیم امامزاده اسحاق، دخترم با یه دختر خانم 23 ماهه آشنا شد و کلی بهش د..لام(سلام) کرد اسمشو گفت، انلا(هلنا)، فامیلشو گفت ولی اون انگار نه انگار که مامانش اینا گفتن یه کم خجالتیه. ولی دختر  اجتماعی من کلی باهاش حرف زد و بهش ببه داد.

شب تاسوعا بود که خیلی کار داشتیم میخواستیم خونه رو ترو تمیز کنیم که برای این دو روزه کاری نداشته باشم و به عزاداریم برسم هلنا خانم خیلی بد قلقی میکرد وهی نق زد منم گفتم تنها راه آروم کردنش حمامه بهش گفتم( البته با عصبانیت) هلنا مامان چته بس کن دیگه اومد منو بقل کرد و گفت مامان دوس(دوستت دارم) وای نمیدونین چقدر براش ذوق کردم اونقدر توی بقلم فشارش دادم که احساس کردم نمیتونه نفس بکشه اشک توی چشمام حلقه زده بود گفتم مامان جون منم دوستت دارم. عاشقتم.

برای امروز کافیه. ببخشید خستتون کردم. برمیگردم خیلی زودقلب

 

 


 

 
[ یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب