زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام به همه دوستای عزیز و همراهان همیشگی. سه روز از ماهگرد دختر گلم میگذره. وای این یک تا دو سالگی چقدر زود میگذره. انگار دیروز بود که براش تولد گرفتم و الان سه ماه از اون روز میگذره. هلنا خانم ما خیلی بانمک شده. عصرا تا از خواب پا میشه اول یه نگاهی به دور و برش میکنه و میگه بابا و بعدشم ددر. میگم پاشو اول یه چیزی بخوریم بعد بریم دد. دنبالم میاد توی آشپزخونه و میگه اگ(تخم مرغ). اولین کلمه انگلیسی که یاد گرفته. چند روزی بود که مریض بود. از یه سرماخوردگی ساده شروع شد و چون دو روز دیر بردمش دکتر گوشش عفونت کرد. خانم دکتر گفتن چون عفونتش زیاد بوده دوز بالای دارو در حد مننژیت دادم. بعد از یه هفته مجددا رفتیم برای معاینه که خداروشکر پرده گوش شفاف بود ولی بازم تا دو هفته باید آنتی بیوتیک بخوره و بعد از اتمام دارو تست شنوایی سنجی برای اطمینان از اینکه گوش داخلی آسیبی ندیده باشه. الان بهتره ولی صداش گرفته. خلاصه در عرض این سه ماه ما 6 بار برای موارد مختلف هلنا رو بردیم دکتر. نمیدونم ما خیلی حساسیم یا همه مثه ما هستن. ما که دیگه زیادی حساس شدیم. الانم که دهنش قارچ زده و هر چی نیستاتین میدیم بهتر نمیشه. دکتر میگه مال چیزای آلودس که میکنه توی دهنش. نمیدونم. امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه. ماه قبل مامانم برده بودنش بهداشت. کارشناس بهداشت گفته بود که قدش کوتاهه و وزنش زیاد. باید کلسیم بیشتر مصرف کنه مامانمم که هر روز براش آش با  انواع حبوبات جوانه زده و گوشت و جو درست میکردن. بعد از یک ماه که بردنش بهداشت گفته بود 2.5 به قدش اضافه شده ولی وزنش تغییر نکرده. که البته به خاطر این مریضیا و مصرف آنتی بیوتیک بود. الان خداروشکر خوبه تا هفته دیگه که بریم دکتر و ببینیم وضعیتش چطوره.

 

 


 

 
[ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب