زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

چهارده ماه از حضور دختر عزیزم در کنارمون میگذره و چقدر زود گذشت. خیلی از خاطرات خوبی که با هم داشتیم رو بنا به دلایلی نتونستم ثبت کنم. هلنا خانم ما یه کمی غذا خوردنش بهتر شده و به شدت قبل توی نخوردن مقاومت نمیکنه. آلو و انگور خیلی دوس داره. چند شب پیش خونه یکی از دوستان مولودی دعوت بودیم. توی اون شلوغی یکی داد میزد اعظم و هلنا آهنگ صداش رو تقلید میکرد و میگفت اااااددددددددددم. بهش میگم دستا بالادستاشو میبره روی سرش. بعضی وقتا به باباش میگه امییی. بهش میگم بگو زری میگه دیییی. عاشق مبینا و دایی جونه. هر وقت از دم اتاق دایی جون رد میشیم میگه ادده. جدیدا فهمیدم بستنی قیفی هم خیلی دوس داره و دوس داره بخوره و باخیال راحت بریزه و کسی بهش ایراد نگیره. بهمحض اینکه سوار ماشین میشه به ضبط اشاره میکنه و میگه نانای. اگه موزیک تموم بشه دوباره به ضبط اشاره میکنه و میگه نانای. نمیدونم چرا هنوز به خانواده باباش عادت نکرده و با وجود اینکه خیلی دوسش دارن و بهش محبت میکنن غیر از عمه شهزاد بابقیه راحت نیست. امیدوارم بهتر بشه.

هلنا خیلی خیلی فهمیده شده و تمام حرفامون رو متوجه میشه. بابارو صداکن. برو بده به بابا. شیشتو بیار. بشقابو بده. اینو نخور. جالبه میره سمت سطل آشغال بهش میگم ایییی واونم تکرار میکنه تامیخوام چیزی بندازم توی سطل میگه اییی.

این دوسه روزه که حسین آقااومده اصفهان چند بار با مبینا و حسین رفته توی حوض خونه مامانی و کلی ذوق کرده. کلی هم ددری شده. تمام وقت میگه دد. تا میبینه امیر آماده شده جیغ و داد و فریاد که منم میخوام بیام دد.


 

 
[ شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب