زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام. گفته بودم که نشد یه جشن بزرگ برای دندون هلنا بگیرم و ازین بابت هم خیلی متاسفم ولی همین آش بهونه ای شد که دوباره با دوستان دوران دبیرستانم دور هم جمع بشیم و یه جشن کوچولو(البته اسماً) برگزار کنیم. خانم مرتضوی که ناظم دبیرستانمون بود بهمون میگفت شش تفنگدار. که البته خانم دکتر مریم فعلا توی جمع ما نیست و جاش واقعا بینمون خالیه. شراره جون، حامده جون، راضیه جون، ریحانه جون و سادات جون مهمونای عزیزم بودن. عاشقشونم و با دنیا عوضشون نمیکنم. البته ابتسام جونمم اومده بود و حسابی توی زحمت افتاده بود. خاله زینب تم رو که از 4-5 ماه پیش طراحی کرده بود دیر چاپ کرد و به موقع به دستم نرسید و جورش رو خواهرشوهرش کشیدن و زحمت برش و... کشیدن . مهمونی به خوبی برگزار شد ولی آب هندونش رو حامده جون درست کرد و شراره جون تعارف کرد. راضیه جون سالادو ... خلاصه چون تا ساعت سه سرکار بودم همه کارام مونده بود و به موقع انجام نشد. عدس آش هم که دوباره نپخت و حسابی مجبور شدیم از دندونامون برای جویدنش استفاده کنیم. توی مهمونی قبلی هم آش جو با نخود نپخته پخته بودم و ایندفعه آش جو با عدس نپخته. البته برای تنوع بیشترنیشخند.

به خاطر کمبود وقت  عکس زیادی نگرفتم ولی برای یادگاری کفایت میکنه. اگه یه کمی بیشتر طول میکشید بچه ها خودشون رو با خامه ی دور کیک سیر میکردن.

این کیک دندون ما بود که به خاطر بی سلیقگی و بی درایتی شیرینی فروشی محترم با این رنگ طراحی شده و رنگ زرد به نارنجی و آبی تبدیل شده.متفکر. البته قسمت ریشه دندان هم توسط بچه ها چشیده شده.

اینم پای هلنا خانمه که ترجیح دادن اینجا بزارن.

و این هم آش دندونی با دیزان راضیه جون.

و این ظرف هم با دیزان حامده جون و ..

و بالاخره میز عصرانه.

[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب