زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام. مرسی که هستین و بهم سر میزنین. باباجون سه شنبه عصر رفت مسافرت. اصلا باورم نمیشد که هلنا متوجه بشه. ولی تا از خواب بیدار شد بابا بابا میکرد و هی می رفت دم اتاق امیر و دنبالش میگشت و تا آخر شب پدرم رو درآورد.صبح جمعه دیدم داره میگه بابا بابا فکر کردم بیدار شده و داره سر و صدا میکنه ولی خواب بود. شاید داشته خواب باباشو می دیده،نمیدونم. امیدوارم خدا سایه پدر و مادر رو بی موقع از سر هیچکس کم نکنه.داشتم ظرف می شستم چسبید به پام وهی بوسش می کرد. منم که دیگه مرده بودم براش. یه شب هلنا رو بردیم با خاله جون سمیه و خانواده شوهرش پارک و یه شبم باغ گلها. جمعه رفتیم خونه دایی بزرگ امیر. اونجا هم که هلنا خانم نقل مجلس بود و جیگری شده بود واسه خودش. هر کی بهش هرچی میگفت جواب می داد نع نع نع و خلاصه همه رو سر کار گذاشته بود

دیگه کاملا حرفهایی که بهش میزنیم رو متوجه میشه مثلا وقتی میگیم چه لباس قشنگی دست میزنه به لباسش و میگیرتش بالا. دستبندشو نشون میده. هر کاری میگم انجام میده مثل آوردن کنترل تلویزیون. بهش میگم به نی نی غذا بده پیشبندشو می بنده به نینی، وقتی میگم نی نی سردش میشه کلاهشو سرش کن، کلاه نی نی هرجا باشه میاره و سرش میکنه. میگم بریم به به بیاریم زودتر از من میار توی آشپزخونه. صدای قورباغه رو هم که یاد گرفته. امیر میخواست از خونه بره بیرون و داشت آماده میشد هلنا زودتر روسری منو آورده میگه ددر.

بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار میشه اگه من خواب باشم فقط بازی میکنه و با خودش حرف میزنه.وقتی منم بیدار میشم و میگم پاشو بریم توی حال با کلی ذوق خودشو میندازه توی بقلم.

اینجا باغ گلهای اصفهانه هلنا به محض ورود می دوید و آروم نمی گرفت و تا همه گلها رو بو نمیکرد ول کن نبود.

واقعا خیلی سخته بچه ای که توی آپارتمان بوده ببریش توی یه محیط باز و انتظار داشته باشی آروم بایسته تا ازش عکس بگیری. درحال فرار بود.

متاسفانه توی بقیه عکسا خود هلنا نیست و فقط یا دستش مونده یا پاش چون نتونست آروم یه جا بایسته.


 

 
[ شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب