زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

برای جشن دندون هلنا خواستم لباس بدوزم و چون خاله جون سمیه وقت دکتر داشت مجبور شدیم هلنا رو با خودمون ببریم(چون فقط میخواستم برم یه پارچه فروشی بخصوص) هلنا به محض ورود به مغازه آنچنان جیغی کشید که فکر کردم زنبور نیشش زده خلاصه مجبور شدم با هلنا بیام تو ماشین و مامانی و خانم خیاط   پارچه رو انتخاب کنن ودر صورت اوکی شدن منو خبر کنن. خلاصه شنبه 24 اولین باری بود که هلنا خانم رفت پارچه فروشی.

هر روز هلنا بانمک تر از قبل میشه. میاد توی آشپزخونه و وقتی من دارم ظرف میشورم پشتم می ایسته و به پاهام تکیه میکنه. وقتی هم حواسم نیست در چاهک توی آشپز خونه رو بر میداره. امروز دوباره از دور بهش نگاه کرد و با سرعت نور اومد به سمتش منم یه صدای عجیب در آوردم و گفتم وای لولو اومد. اینقدر هلنا ترسیده بود. یهو لب ورچید و شروع کرد به گریه. خیلی ازین کارم ناراحت شدم. چون شدیدا اعتقاد دارم که بچه ها رو نباید ازچیزی ترسوند.

برای اینکه بتونه چیزی رو از روی بلندی برداره روی پنجه پا می ایسته و خیلی وقتا هم یه صندل یا هر چیزی پیدا میکنه و میره روی اون تا به شی ء مورد نظر دسترسی پیدا کنه.

هلنا جدیدا هرچیزی میخواد بخوره که توی دستشه اول دستشو به سمت من یا هر کسی کنارشه دراز میکنه و این نشون میده دخترم خیلی دست و دلبازه و امیدوارم تا آخرش همینطور بمونه. عاشقشم.

پریشب عمه جون شهزاد رفت یه meina  آورد و سر هلنا کرد. اولش خوشش اومد ولی بعد هر کار کردیم نزاشت روی سرش بمونه. فقط همین عکس خوبو تونستم ازش بگیرم.

[ یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب