زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سوم اسفند نه ماه هلنا تموم وارد ده ماه شد. هفتم اسفند هلنا دوباره مریض شد و حسابی من و امیرو نگران کرد. اوایل دیماه که هلنا مریض شده بود بهبودی کامل حاصل نکرد و سرفه هاش باهاش بود.متاسفانه تجویز دکترای خیلی خوب اصفهان حساسیت بود و دو ماه تمام هلنا تئوفیلین کتوتیفن سیتریزین برم هگزین و ... خلاصه هر دارویی که مربوط به حساسیته خورد. این بار که بردمش دکتر براش آزمایش خون و عکس از ریه نوشت. عکس نشون داد که ریه راستش عفونت کرده. همین جا لازمه به عرض مامانای عزیز و دوستای خوبم برسونم نتیجه ندادن آنتی بیوتیک که خیلی از دکترا برای بچه های زیر یک سال تجویز نمی کنن اینه. همون دکتری که از ابتدا هلنا رو می بردم پیشش خیلی راحت آنتی بیوتیک میداد ولی نمی دونم چرا این دفعه هرچی خواستم برم پیشش نمیشد. سرفه های هلنا اینقدر زیاد شده بود که نه شب خواب داشت نه روز. خیلی عذابم میداد. با هر سرفش دلم ریش ریش میشد. بالاخره بعد از نا امیدشدن از دکترای اصفهان تصمیم گرفتیم هلنا رو ببریم تهران. 14 اسفند با هزار مکافات مرخصی گرفتم و رفتیم تهران. دکتر مجددا براش آزمایش ادرار خون سونوی کلیه معده و تست حساسیت نوشت. هر روز که جواب یکی از آزمایشات آماده میشد می بردم پیش دکتر و بهش  نشون می دادم و میگفتم حداقل یه دارو بدین که امشب بتونه تا صبح بخوابه و سرفه نکنه ولی دکتر می گفت مهم نیست بزار سرفه کنه. اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد دیدم دکتر خوب یعنی این. الکی به بچم دارو نداد. بعد از آماده شدن همه آزمایشات معلوم شد هلنا اصلا هیچ حساسیتی نداره و علت سرفه هاش رفلاکس معدس و شاید باورتون نشه که بعد از مصرف یک روز دارو اصلا هیچ اثری از سرفه نبود. بعد از یک هفته که مجددا رفتیم پیش دکتر, از نتیجه خیلی راضی بود آنتی بیوتیک رو قطع کرد و دوز بقیه داروها رو هم نصف کرد. خلاصه به لطف خدا و کمک آقای دکتر دخترم خوب خوب شد.

اینجا اتاق کار خاله جون زینبه.

هلنا وقتی هادی پسر خاله جون رو دید خیلی بهت زده شده بود و به طور عجیبی به محض اینکه  مامانی بقلش می کردن عکس العمل نشون میداد و  شروع میکرد به گریه زاری و تا میزاشتنش زمین آروم میشد. طوری که اولش فکر کردم واقعا نمی تونم دو سه روز اونجا دوام بیارم. خلاصه یه فیلمی داشتیم با این دو تا .ولی روز آخر دیگه با هادی دوست شده بود و دوست داشت دستشو بگیره و وقتی اون گریه میکرد هلنا هم گریش میگرفت.

اینجا خونه خاله جونه که دارن برای عید گل کاری می کنن و ایشونم پسر گلش حسین آقا.


 

 

 

اینجا هم خونه فاطمه جونه که وقتی رفتیم تهران برای شام دعوت شدیم و با وجود محمد حسین جون حسابی افتاد توی زحمت.


اینم  محمد حسین جان که معرف حضورتون هستن.

22 اسفند اولین باری که هلنا شکوفه و برف دید.


 

 

 


هلنا خیلی شیطون شده و میتونه دستشو بگیره به مبل و بایسته و با سرعت زیاد میتونه چهاردست و پا راه بره. مدام هم با صورت و پشت سر و مخ میخوره زمین و وقتی ما می خندیم اونم میخنده. دیگه اگه بقل من باشه به این راحتیا بقل کس دیگه ای نمیره و تازگیا صبح ها که میزارمش پیش مامانی یه کمکی داره بیقراری میکنه.

وقتی هر جا میرم میاد دنبالم و حتی تا آشپز خونه هم میاد و خودش رو توی در فر که آیینه ایه نگاه میکنه. این عکس مال اولین باریه که اومد توی آشپزخونه و با کمک گاز ایستاد.

در حال تمیز کردن آشپز خونه بودم دیدم هیچ سرو صدایی از هلنا نمیاد تا رفتم تویحال دیدم کشوی میز تلویزیون رو کشیده بیرون و داره به محتویاتش ور میره.

ملافه ها رو روی بند آپارتمان پهن کرده بودم. دیدم خبری از هلنا نیست یه کمی دنبالش گشتم و بعد صداش کردن یه دفعه صدای از ته دلش رو شنیدم . دیدم رفته زیر ملافه ها و دستش به بنده و ایستاده تا منو اون زیر کنارش دید کلی ذوق کرد.

24 اسفند هلنا برای اولین بار بای بای کرد و وقتی بهش میگم بای بای کن دستشو میبره بالا پایین و می گه بابای. میگم دست دست کن. کف دست راستشو میزنه روی دست چپش و هنوز به معنای واقعی دست نمیزنه.

داشتیم شام می خوردیم امیر گفت هلنا داره چی میخوره گفتم هیچی. تا نگاش کردم دیدم انگار یه چیزی توی دهنشه. بله نمیدونم کی و چه جوری دستشو کرده توی کاسه  ترشی و یه کلم برداشته و داره میخوره وقتی هم ازش گرفتم کلی گریه زاری کرد. یه بار دیگه هم دیدم هلنا به پهلو دراز کشیده و زل زده توی چشمای من فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسس. نگو شیطونک یه دستمال توی دستش بوده و منتظر که من دیگه نگاش نکنم. به محض اینکه نگامو ازش گرفتم دیدم با سرعت نور دستمالو هل داد توی دهنش.

شهزاد جون اومد خونمون برای هلنا موزیک ناری ناری رو گذاشت  هلنا هم برای اولین بار دستشو برد بالا به نشانه رقصیدن.

 

خاله جون زینب یه تیکه نون داد به هلنا و هلنا یه یه نیم ساعتی باهاش مشغول بود و کاری به صبحانه خوردن ما نداشت. با چه حرصی میخواد تیکش کنه.

مامانی هلنا رو بعد از یه هفته بردن حمام وقتی برگشت خیلی خوشحال بود

خیلی هلنا بانمک شده. شبا که میخواد بخوابه هی سرشو میماله به دستم و میاد توی بقلم و اینقدر وول میخوره که بالاخره خوابش میبره. امیرم که این شبا درس داره هی میاد توی اتاقو و هلنا رو نگاه میکنه یه کم قربون صدقش میره ومیره سر درسش.

[ شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب