زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سوم بهمن 8 ماه دخترم تموم شد و وارد نه ماه شد. خیلی زیاد داره تلاش میکنه که بتونه چاردست و پا بره. دمر میشه ولی روی دستاش میمونه و جلو نمیاد فقط جیغ میزنه یعنی بیاین به داد من برسین و نجاتم بدین. منم که سر کارامم میام و به پشت می خوابونمش و میرم سر کارم دوباره می بینم صدای جیغ میاد تا نگاش میکنم می بینم دوباره دمر شده و نمیتونه بره. بهنوز به آشپزخونه نرسیده این کار تکرار میشه. باور کنید بعضی وقتا قریب به ده بار طی 5 دقیقه باید هلنا رو نجات بدم و شستن دو تا تیکه ظرف یه ساعت طول میکشه. اینطوری میشه که دیگه از شستن ظرفا صرف نظر میکنم و میرم کنارش می شینم و امیر بیچاره باید جور بد قلقی دخترشو بکشه.قلب

13 بهمن اولین باری که هلنا میره سر تلفن و ردیال رو میزنه و شماره خونه مامانی رو می گیره. خاله جون زینب اونجا بود و گفت این اولین بارو ثبت کن.

14 بهمن خاله جون ابتسام اومده بود خونه مامانی و به هلنا یاد داد که با لب و زبونش یه صداهایی در بیاره و یه کارایی بکنه یه بار اون یه بار خاله جون. البته لازم به ذکره که طی این فرآیند با بزاق دهنش تا شعاع 20 سانتی رو آب پاشی میکنه.

19 بهمن مامانی بعد از حدود 2 ماه برگشتن. خداروشکر هادی جون بهتر و بزرگتر شده بود و مامانی تونستن با خیال راحت برگردن سر خونه زندگیشون.

بیست بهمن جشن عقد نیلوفرجون نوه عمم بود که خیلی خوش کذشت. هلنا جونمم یه ربع بعد ازاینکه رسیدیم خوابید و یه ربع قبل از اینکه مراسم تموم بشه از خواب بیدار شد. در کل با این کارش خیلی باهام همکاری کرد.

وای 24 بهمنو بگو. خسته و کوفته از سر کار اومدم .مامانی هم گفتن هلنا خوابه خوابه روی پات تکونش بدی خوابیده. منم به ای خیال بودم تا پستونکشو گذاشتم دهنش تفش کرد بیرون. فکرکردم اشتباه شده دوباره گذاشتم دوباره تکرار کرد. گفتم هلنا چرا پستونکتو در میاری و خندیدیم. اونم خوشش اومد و هر چی گذاشتیم دهنش با سرعت ما فوق نور پرتش میکرد بیرون و اونروزم دختر گلم اینجوری خستگی منو در کرد. می گم که خیلی بلده چه کار کنه. شب دیدم هلنا یه دو قدم چار دست و پا میره و یه دو قدم سینه خیز. داره کم کم راه میفته .

29 بهمن دیگه این باب شده که به هلنا بگیم پستونکتو در نیاریا و اون پرتش کنه بیرون. بعضی وقتا هم یادش میره که چه جوری پرتش میکرده لپاش رو پر باد میکنه ولی نمیدونه اونروزا با کمک زبونش این کارو انجام میداده. یه کم فکر میکنه بعد یادش میاد.

این عکس مال روزیه که خونه عمو شاهرخ بودیم. بعد از شام بچه ها یکی یکی اومدن دور هلنا یکی پاشو می کشید یکی دستشو. منم به بهانه خوابوندن هلنا اومدم پایین و تا دوساعت بعدشم بیدار بودیم و با هم بازی میکردیم. اینجا هلنا داشت کله پا میشد .

این عکسا رو هم خاله جون زینب قبل از رفتن به عقد از دخمل انداخت.

 

اینجا هم اولشه که هنوز هلنا بیدار بود. فقط با این خیار تونستم آرومش کنم که دو تا عکس ازش بگیرم.

دیگه خوابش گرفته بود و با نگاهش انگار داشت التماس میکرد که مامان منو بخوابون.

هلنا رو گذاشتم توی کریرش که بخوابه در همین اثنا وقتی در حال تکون دادن کریر هلنا بودم لیوان شربت رو هم روی لباس مائده جون خالی کردمنیشخند

اینم عکس کاملیا دختر مائده جونه. که خداییش کاملیا جونم خیلی با مامانش همکاری کرد.

اینم کیکش که فوق العاده خوشمزه بود.

هلنا جونم توی این همه سروصدا همچنان خوابه. فکرکنم خیلی خستس.

هلنا از خواب بیدار میشه و از اینهمه شور و هیجان به وجد میاد.

و این اولین باریه که دخترم بدون کمک شخص دوم میتونه بایسته البته با این دایره ی فلزی.

22 بهمن با فاطی و ساناز و الهام رفتیم خونه سارا جون که نی نیش تازه به دنیا اومده بود البته ما بعد از حدود دو ماه رفته بودیم. اینم عکس هلنا که رو پام خوابیده بود و آقا پارسا.

23بهمن هلنا ناهارشو خورده بود و منتظر من بود. خیلی هم خوابش میومد.

[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب