زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

اواخر مرداد تصمیم گرفتیم باخاله جونا و مامانی بریم شمال. شب راه افتادیم ساعت 6 صبح رسیدیم ورسک تا ظهر خوابیدیم. هلنا هم توی ماشین خیلی آروم بود بجز یه شب که دل دردداشت بقیه روزا آروم بود . دست مامان گلم درد نکنه. هلنا عقب توی کریرش بود ولی همه زحمتاش موقع نا آرومیاش روی دوش مامانم بود. یه روز رفقیم جنگل  که خیلی هوا خنک و دلپذیر بود. یه شب رفتیم دریا ی شهر جویبار ولی چون شب عید فطر بود خیلی شلوغ بود و هوا هم خیلی گرم و کنار دریا هم یه عالمه جک و جونور. طبق معمول من و مامانی و هلنا که خیلی هم نا آروم بود رفتیم توی مسجد. یه خانمی هم که یه پسر 16 ساله داشت و دیگه بچه دار نشده بود هلنا رو بقل کرد و کلی تابش داد تا بخوابه. خدا به همه کسایی که بچه دار نمیشن کاشکی یه دونه هم که شده میداد تا طعمشو بچشن واین لذت وصف نشدنی رو تجربه کنن. آمین. خلاصه شب برگشتیم ورسک و 5 صبح رسیدیم. روز عید هم به فامیلای شوهر خاله جون که تابستونا میان ورسک یه سری زدیم و یکی دو روز بعد از عید فطر برگشتیم.

به خاطر جک و جونورهای موجود هلنا تمام وقت توی پشه بند بود.

قربونش برم اکثر مواقع همین طور خوابیده بود.

رفته بودیم جنگل, هلنا توی آغوش بغل امیر بود. دختر گلم اونجا هم خوابید و مارو اصلا اذیت نکرد ولی چون هوا خنک بود شاید خودش یه کمی اذیت شد.

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب