زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

پارسال شبای احیا مشهد بودم و تصمیم گرفتم هر سال شبای احیا اونجا باشم. امسالم که نی نی داشتم بیشتر دلم میخواست برم. ولی هرچی به مامانی و خاله جون سمیه گفتم بیاین بریم حالا به هر دلیلی قبول نکردن منم از رفتن منصرف شدم ولی از اونجایی که امام رضا ما رو طلبیده بودن، ظهر باباجون اومد خونه و گفت می یای بریم اول گفتم نه و بعد گفتم باشه. باباجونم با حاجاقا رفتن و با وجود ترافیک بالا به خاطرشبای احیا بلیط گرفتن برای فردا عصر همانروز(17 مرداد). منم که خیلی کار داشتم هلنا روگذاشتم خونه مامانی شیرهم براش گذاشتم که شبم همونجا بمونه و من هم به کارام برسم.  این اولین باری بود که هلنای دو و نیم ماهه رو برای این مدت زمان زیاد تنها میزاشتم. باباجون که اصلا باورش نمیشد من این کارو بکنم  هر دو دقیقه یکبار ازم میپرسید واقعا دلت اومد بچتو تنها بزاری عجب دلی داری تعجب منم میگفتم بله باید عادت کنه وابسته نباشه. امیر که اون شب میگفت اصلا خوابم نمیبره و دلم برای دخترم تنگ شده ولی من که خیلی خسته بودم راحت خوابیدممژه. فرداش ساکمو بستم ، خونه رومرتب کردم و ظهر رفتم دنبال هلنا. عصر هم باحاجاقا راهی شدیم. تا رسیدیم هلنا خیلی بی تابی کرد و توی تاکسی فقط گریه کرد ولی خونه مامان بزرگ آروم شد. اون شب , شب نوزدهم ماه رمضان بود ولی نرفتم حرم . خیلی خسته بودم ولی شب  بیست ویکم با المیرا جون و زهراجون دختر خاله  های گلم رفتیم. خیلی جالب بود که به یه زحمتی کالسکه بردیم ولی موقع برگشتن هلنا بقل من بود و کالسکه دست بچه ها و اصلا هلنا توی کالسکه آرومم نمیگرفت. جمعه 20 مرداد هم برگشتیم.

این عکس رو توی حرم از هلنا گرفتم ولی نمیدونم چرا یه جوری عکس نگرفتم که معلوم باشه اینجا حرمه.

ای عکسم توی فرودگاهه. زمانی که داشتیم بر میگشتیم. اینقدر هلنا گریه کرد که اجازه نداد لباساشو عوض کنم. 

 

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب