زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

اوایل مرداد بود که با مامانی و خاله جون سمیه و همسرش و مبینا جون رفتیم باغ بهادران. باباجون امیرم قرار بود بیاد ولی چون طبق معمول کار داشت نتونست. توی راه هلنا آروم بود و همش خوابیده بود نزدیکای غروب رسیدیم و از همون موقع که بقیه داشتن افطار میکردن شروع کرد به جیغ و داد تا دوازده شب. بالاخره با هزار مکافات خوابید.فرداش حالش خوب بود، رفتیم کنار آب و بند نافش رو انداختم توی رودخونه زاینده رود تا دلش مثه آب همیشه زلال و روشن باشه. عصر هم برگشتیم و دوباره تا رسیدیم خونه آنچنان جیغایی میکشید که باباجون فکر کرد حشره ای چیزی نیشش زده هرچی گفتم بابا اصلا اینطوری نبود به خرجش نرفت تا بالاخره هلنا آروم شد.

اینجا جایی که بند ناف هلنا رو انداختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب