زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

نی نی جان رو که آوردیم خونه، همه با اسپند و قرآن اومدن استقبالمون. مبینا جون هی میگفت بدین بقل من و نی نی رو مثل عروسک بقل میکرد. از روز اول بهش گفتیم نی نی خواهرته و مبینا خواهر جون صداش میکرد. خداییش مبینا از بس با عروسک بازی کرده بود بهتر از من بلد بود نی نی رو بقل کنه و چون یه baby born داشت که دائما بهش شیر میداد اونم زیرشو خیس میکرد و مبینا عوضش میکرد کاملا میدونست نی نی رو چطور باید عوض کنه. شب اول با اعتماد به نفس کامل با باباجون و نی نی رفتیم بخوابیم. منم به خیال اینکه حالا میخوابه و ممکنه من خواب بمونم و نتونم شیرش بدم ساعتم رو برای 2 ساعت بعد کوک کردم ولی یه ربعم طول نکشید که بیدار شد. منم نی نی رو بردم پیش خاله جون زینب و مبینا جونم که بیدار بودن تا با هم نگهش داریم و آرومش کنیم تا کسی بیدار نشه ولی از بس جیغ کشید همه رو بیدار کرد و تا خود صبح بی قرار بود. من که اصلا عادت به بیخوابی نداشتم خوابیدم. مامانی نی نی رو میزاشتن کنارم و میگفتن دستش رو بگیر توی دستات تا آرامش بگیره شاید آروم بشه ولی هیچ ترفندی برای آروم کردن نی نی جان فایده نداشت. خاله جون زینب بعد از ظهر کلاس داشت و باید میرفت تهران ولی مارو همراهی کرد و اونم تا صبح نخوابید. ساعت 5 صبح بلیط داشت و رفت. بعد از رفتن خاله جون نی نی هم خوابید و ما هم خوابیدیم. صبح مامانی و خاله جون سمیه نی نی جان رو برای تست تیروئید بردن درمانگاه نواب صفوی و من همچنان خواب بودم.

عکس دخملی وقتی هنوز توی بیمارستان بود.

 

این اولین عکس نی نی جانه که با لباسای بیمارستان توی خونه مامانی گرفتیم.

 اینا هم عکسای شب اوله بعد از اینکه مامانی نی نی جان رو بردن حمام.

 

 

[ شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب