زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام

چهارم شهریور هلنا رو بردیم کوه صفه ولی بنا به دلایلی مجبور شدیم زود بر گردیم و امیر هلنا رو از روی سرسره بلند کرد و گفت برگردیم. هلنا از همون لحظه شروع کرد به گریه وزاری که چرا نزاشتی من سوار سرسره بشم. بمیرم بچم از وقتی سفره انداختیم شام بخوریم تا زمانی که بردیمش توی قسمت وسایل بازی همه ی هوش و حواسش به بچه ها بود و اصلا شام نخورد. خلاصه داغ سرسره به دلش موند. وقتی سوار ماشین شدیم به امیر میگه دیگه خق نداری بیای خونه مامانی من، از ماشین پیاده شو، من و مامانم میخوایم تنها بریم بدجنس و خلاصه کلی بد و بیرا که من اصلا توی ذهنم نیست چی بود. به امیر گفتم دل بچمو خون کردی بعد میگه باباجون چرا توی دلم خون ریختی؟ آخه من چکار کنم؟ منو امیرم که مرده بودیم از خنده. دلم خیلی براش سوخت. با خودم گفتم بمیرم دخترا همیشه مظلومن حالا اگه پسر بود با هر ضرب و زوری بود حرفشو به کرسی میشوند ولی دختر من فقط آروم اشک ریخت.خمیازه

امیر داشت آروم میگفت خیلی پررو شده. دختر تیز منم گفت مگه چیکار کردم که میگی پررو شدم. خدا حفظش کنه. خیلی به حرفای اطرافیان گوش میده.

امروز یعنی 9 شهریور خاله جون سمیه باید میرفت مدرسه و من مجبور شدم هلنا رو بزارم پیش مادرشوهرم. هر روز تا ساعت 11 میخوابید. حالا شانس مادرشوهرم از ساعت 8 بیدار شده و کلی گریه کرده. اینم شانس منمتفکر. خلاصه امیر میبرتش محل کار خودش که متاسفانه اونجا هم بند نشد. ساعت 11 به من زنگ زد که مجبورم هلنا رو بیارم پیش تو وااااای. باید چیکار میکردم. اگه مدیر عاملمی فهمید که اخراج بودم . خلاصه با هماهنگی و اذن دخول مدیرقسمت و سرپرست، هلنا خانم وارد محل کارم شد. اول یه خورده غریبی کرد ولی بعدش آروم شد و کلی حال کرد. خیلی خوشش اومده بود

10 شهریور رفتیم شهر رویاها به قول خودشون بزرگترین شهربازی خاورمیانه. خیلی خوب بود طبق معمول که باباجون امیر نیومد چون گفت شهربازی مال بچه هاس. من با خاله جون سمیه و عموجواد و مبینا رفتیم. خیلی جالب بود به خصوص سینماهای سه بعدیش که به قول هلنا خیلی باحال  بود و دخترم از نمایش دنیای زیر آبش حسابی لذت برد. هر بازی رو که می دید میگفت من تا حالا سوار این نشدم. بعدم که داشتیم بر می گشتیم گریه میکرد و میگفت من سوار سیب( یه تاب زنجیری بزرگ که دورش با یه چیزی شبیه سیب احاطه شده بود) نشدم.

همیشه خیلی دلم میخواست هلنارو ببرم مهد، ولی الان که مجبورم ببرم خیلی ناراحتم. دیروز (17 شهریور) رفتم یه مهدی که نزدیک خونمون بود. مدیرش خانم خیلی محترمی بود و گفت اینجا از نظر طب سنتی به بچه ها برنامه غذایی میدن و مشاور تغذیه دارن. آموزش به صورت کلاسیک ندارن و آموزش همراه با بازی هستش و خلاصه... ولی من همینطور که میخواستم با مدیرش صحبت کنم بغض کرده بودم و اصلا نمیتونستم درست حرف بزنم. ولی آخرش که چی؟؟؟ بالاخره باید یه روز از خونه جدا بشه ولی هنوز خیلی کوچیکه. به قول امیر میگه ما از 7 سالگی از 6 صبح پا میشدیم، حالا این طفل معصوم از دو سالگی. نمیدونم.امیدوارم دوست داشته باشه و من با خیال راحت بزارمش و برم سر کار.ناراحت وقتی که رفتیم هلنا اونجا رو خیلی دوست داشت و وقتی اومدیم توی ماشین گفت منو بزار مهد و خودت برو سر کار. خداکنه تا آخر همین حسو داشته باشه. خلاصه که ازاول مهر دخترم میره مهد بازی انشاء.

25شهریور یه ماموریت داشتم و باید میرفتم تهران. البته خودم خیلی از پیشنهاد مدیرمون استقبال کردم چون دل خودم و مهمتر از همه هلنا برای مامانی خیلی تنگ شده بود. چند روزی بود که نا آرومی میکرد که مامان امیر گفتن داره بهونه ی مامانتو می گیره. خلاصه 24 شهریور رفتم و جمعه شب برگشتم. هلنا خیلی ذوق کرده بود که سوار اتوبوس شده و میگفت : مامان جون چه جالبه. از ساعت 7 تا 11/30 هم که رسیدیم خواب بود. یه بارم بردمش که سوار مترو بشه. آخه متروی اصفهان هنوز راه اندازی نشده. مترو هم خیلی براش شگفت انگیز بود. خلاصه 28 هم برگشتیم. هر کاری کردم نتونستم مامانو متقاعد کنم که بیان اصفهان. البته واقعا منم خیلی پررو هستم ولی نمیدونم چرانمی تونم با مهد رفتن هلنا کنار بیام ولی چاره ای جز این نیست. هم من و هم هلنا و هم امیر باید با این قضیه کنار بیایم.

امروز 30 شهریور دوباره با هلنا رفتیم مهد. خداروشکر چند تا کوچولو باماماناشون اونجا بودن و بازی میکردن. هلنا هم با خوشحالی رفت تو. توی سالن بازیشون سرسره، استخر توپ، تور بسکتبال و الاکلنگ عروسکی کوچیک داشتن. توی حیاط هم یه عده داشتن توی ماسه ها با مربیاشون بازی میکردن. هلنا جو اونجا رو دوست داشت ولی هر 5 دقیقه یک بار میومد بیرونو نگاه میکرد ببینه من هستم یانه. خیلی استرس داشت. من که نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیرگریه. خیلی برام سخته. نه میتونم کارمو بزارم کنار و نه میتونم به پرستار اعتماد کنم پس تنها و آخرین راه رفتن به مهده. دوستم میگه دیگه باید دل بکنی، بزاریش و بری ولی آیا من می تونم. نمیدونم.خمیازهدعا کنین بتونم این پروژه رو به راحتی پشت سر بزارم.

یه روز ظهر میخواستیم بخوابیم ولی من هم شیشه و پستونک هلنارو خونه خاله جون جاگذاشته بودم.هلنا خیلی خسته بود گریه میکرد و می گفت من خوابم میاد. حالا چجوری بخوابم. آخه من پستونک میخوام. اینجوری خوابم نمیبره. وااای دلم خیلی براش سوخته بود. بالاخره ساعت 8 شب امیر رفت براش پستونک خرید. یه شیشه شیر خورد و تا 9/30 فردا صبحش خوابید.

[ چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سلام. دوستای خوبم. خیلی متاسفم که دیر به دیر به وبلاگ سر میزنم.یلی مامان تنبلی هستم. میدونم. ولی هم نتمون قطعه و هم اینقدر همیشه خستم که دیگه به این کار نمیرسم ولی سعی میکنم ایشالا از این به بعد زودتر بیام.

هر چی هلنای عزیزم بزرگتر میشه شیرین زبون تر میشه وخانم تر. خوشحالم که دخترم داره بزرگ میشه ولی احساس میکنم به اندازه کافی از بودن کنارش لذت نبردم و اون لحظات شیرین رو درک نکردم.

دخترم به آب میگه آبو و هر چی هم ما گوشزد میکنیم که بگو آب ولی بازم سر حرفش ایستاده و میگه آبو. نصفه شب بیدار شد گفت آبو آبو آبو. آخه عادت داره یه کلمه رو چندین بار تکرار کنه بلکه من بشنوم. رفتم براش آب آوردم. میگه: آب معدنی برای من خوب هست. مامان برای آب یخ خوب آوردی ؟؟ میگم بله. میگه خیلی یخه برای گلوم بده درد میکنه.

خلاصه گفتم ببخشید. دفعه دیگه آب خوب برات میارم.

این چند روزه مامانی رفتن تهران و هلنا میره پیش خاله جونش. منم با این سر کار رفتنم همه رو انداختم توی دردسر. واقعا نمیدونم چطور میتونم محبت های مادرانه خواهر و مامانمو جبران کنم. ایشالا خدا خودش عوضشو بهشون بده.

دیشب رفتیم خونهعموعلی از توی ماشین به هلنا گفتم تا رفتیم اونجا سلام کن و بگو خسته نباشید. گفت باشه. داشتیم از پله ها میومدیم بالا گفت باباجون تا عموعلی رو دیدم میگم سلام خسته نباشید. منم که خوشحال دخترم چقدر فهمیده شده. تا درو بازکردن خسته نباشید پیشکش، سلامم نکرد. ولی بعد از یک ساعتی که یخش آب شد یهکمی حرف زد و هر کس هر چی میگفت جواب میداد. مثلا میگفتن فلانی خیلی خوبه هلنا هم که اولش رو نشنیده بود می گفت کی؟؟ و توی بحثا شرکت میکرد.

رفته بودیم خونه عمم بهش میگم هلنا برو روی اون تخت بخواب میگه نه اون تخت مال مهناز خانمه. جالب اینجاس که خودم دقیقا یادم نبود کی هلنا دیده روی این تخت مهناز خانم خوابیده باشن.

دخترم رفته بود توی اتاق مبینا و صداش میکرد مبینا مبینا (سفت و محکم). بهش گفتم بگو مبینا جون عزیزم تا بیاد. بعد میگه مبینا جون عزیزم بیا عشششقم بیا.

کلی براش ذوق کردیم. بهش میگم اگه چیزیمیخوای از باباجون بایدبگی خواهش میکنم... بعد به امیر میگه باباجون امیرخواهشا منو ببر پارک.

هر چیزی که بهش میگم مترادفشو به کار میبره بهش میگم آروم آروم ندو. میگه آهسته برم؟

وقتی میریم توی خیابون و می بینه چراغ قرمزه میگه الان باید استپ کنیم. وقتی با سرعت رانندگی میکنم میگه مواظب باش. ترمز بگیر. بعضی وقتا هم که محکم ترمز میگیرم میگه چرا ترمز گرفتی؟

خلاصه که هم خیلی شیرین زبونه و هم بلده چطوری از ما بخواد یه کاری براش انجام بدیم. آنچنان با خواهش ازت چیزی میخواد که اصلا دلت نیاد بهش بگی نه.

از اینکه دخترم بسیار مودبه خیلی خوشحالم و اینو مدیون مامان عزیزم هستم. وقتی بهش هرچی بدیم سریع تشکر میکنه و میگه ملسی. وقتی کار بدی انجام میده میگه ببخشید. دیگه تکرارنمیشه. وقتی چیزی میخواد و من صلاح ندونم بهش بدم گریه نمیکنه یاحتی خیلی کوتاه و زودی ازش میگذره و ازین قضیه خیلی خوشحالم. 

صبح که از خواب بیدار میشه میگه سلام صبح بخیر و شب که میخواد بخوابه میگه شب بخیر. دوستت دارم.

یه چیز جدید که یاد گرفته: من غذامیخوام. وقتی ازش می پرسم چی برات بیارم. میگه نخود و سبزی. نون و پنیر و پسته .

دیشب که می گفت برای من غذا بیار گفتم چرا خونه مامان شهناز نخوردی؟؟؟ میگه: دوست نداشتم. گفتم: منم برات غذا نمیارم. زد زیر گریه. بهش میگم: چرا گریه میکنی؟ میگه: آخه من ناراحتم. مگه نمی بینی اشکام داره میاد. میخوای من از گشنگی بمیرم؟؟؟؟؟سوالدیگه اینقدر براش ذوق کردم و دلم سوخت که پاشدم رفتم براش غذا آوردم.

[ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب