زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام دوستای خوبم. مرسی که هستین و بهم سر میزنید. تولد هلنا جون در حضور مامانی، دایی جون و خاله مرجان و امیرکوشان و خانواده خاله جون سمیه و خاله جون زینب( امسال هم  بدون حضور باباجون امیر) توی خونه مامانی برگزار شد. نمیدونم چرا یهو امیر تصمیم گرفت نیاد. امیره دیگه. کلی آدمو سوپرایز میکنه همیشه. بگذریم. دختر عزیزم خیلی شاد بود و مراسم خیلی مختصر تر و راحت تر از پارسال. هلنا خیلی خانم شده. اصلا باورم نمیشه وارد سه سالگی شده.  همیشه آرزو میکردم دخترم بزرگ بشه و از آب و گل دربیاد ولی الان دلم واسه نوزادیاش تنگ شده. دلم واسه اون حس خوبی که توی آغوشم بود و به خودم می چسبوندمش و بوش میکردم تنگ شده. همش می ترسم دوره شیرین زبونیاش زودی تموم بشه و من به اندازه کافی درکش نکرده باشم. برای ما مامانای شاغل که 8 ساعت بیرونیم و وقتی هم توی خونه ایم موقع خواب بچه هاس و فقط سه چهار ساعت کنار عزیزامون هستیم زمان سریع تر هم میگذره. 

دخترشیرین زبونم بعضی وقتا یه چیزایی میگه که دهنمون از تعجب باز میمونه. همیشه ظهرا که میخوایم بخوابیم خیلی شیطونی میکنه. خوابش میاد ولی نمیخواد بخوابه منم میزنم به تخت و میگم وای وای آقا اومد بخواب مامان و اونم با سرعت نور خودشو میندازه بغلمو میخوابه. دیروز میگفت مامان جون این آقایی که در میزنه میاد شخصیت داره. منم که درست متوجه نمیشدم چی میگه دوباره پرسیدم بعد دوباره گفت آقاهه با شخصیته و این شخصیت رو طوری سعی میکرد با همه وجود ادا کنه که احساس می کردم تک تک سلولهای دهان و دندان و زبونش رو بکار میگیره و کلی بزاق دهنش ترشح میشد. خیلی ذوق کرده بودیم براش. یه روزم فلش کارتاشو داده به من و میگه اینا رو با دقت نگاه کن من کلی جا خورده بودم ازین طرز حرف زدن. به جاریم قند داده میگه بیا بخور ولی مواظب باش نریزی. به امیر میگه بیا باباجون با همدیگه چیپس بخوریم ولی یه دونه یه دونه بخور. نریزیا.

بعضی وقتا که تشنشه میگه آ میخوام تا بهش آب میدم میگه نه آب خوب میخوام. میگم آخه آب خوب چیه این آب خوبه میگه نه آب معدنی میخوام.

خلاصه که کلی باهاش حال میکنم و از بودنش لذت میبرم.

میخواستیم بریم خونه مامان امیر روسری سرش کردو گفت بهش گفتم روسریتو بزار گفت اگه بیارم حسین(پسرعموش) ازم میگیره. اگه ازم چنگ زد منم میزنمش و موهاشو می کشم. خلاصه کلی دخترم مرد شده برای خودش. خیلی کاریه وقتی هر چیزی میخوره ظرفشو میزاره روی اپن و من خیلی ازین بابت خوشحالم. تا بهش میگم بیا بریم فلان جا رو مرتب کنبم میدوه و زودتر از خودم اونجاس. ایشالا این دفعه که اومدم عکسای تولد دخترمم براتون میزارمقلب

[ پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سلام. دوستای خوبم. نمیدونم چرا نمیام وبلاگ دخترمو  آپدیت کنم. عکسها هم که آپلود نمیشه. ذوقمو بیشتر کور کرده. اندر احوالات دخترم باید بگم چند ده برابر گذشته شیطون شده و به معنی واقعی از دیوار راست میره بالا. بعضی وقتا واقعا نمیدونم چکارش کنم؟ باید بخندم؟ گریه کنم؟ قهر کنم؟ آشتی باشم؟

دیروز خونه مامانی با ملاقه زده روی میز و شیشه رو شکونده بعدم زد زیر گریه که چرا شکست . مامانی گفت نیم ساعت تا45 دقیقه گریه میکرده که چرا شکسته؟؟؟؟؟؟

پریروزا توی آشپزخونه بودم مداداشو پرت کردم من براش قیافه گرفتم میگه ق..لی(قهری)؟ مامان جون ق..لی؟ همچنان محلش نزاشتم تا اینکه گفت بخشید. دیگه نتونستمجلوی خودمو بگیرمو بقلش نکنم. عاشقشمقلب

فردا میخوام برای هلنا یه تولد کوچولو بگیرم چون دوست دارم درست توی تاریخش باشه. متاسفانه امسال مامان امیر و عمه شهزاد مکه هستن و عمه شادی و خانواده رفتن شمال. عمو شاهرخ هستن ولی امیر گفت چون راحت نیستن بعدا یه تولد برای فامیل باباجون امیر میگیریم. ایشالا بعد از برگشتشون ازمکه. چون از روزی که هلنا تولد دیده هر چی توی خونه و یا هرجای دیگه ای  شمع میبینه یا کبریت روشن میبینه. میگه بیا شمعا رو فوت کن تا چند سال زنده باشی وعاشق تولده.

دیروز رفتیم با هلنا پارک تا کلاغارو دیده میگه کلاغا سلام. از پیش من نرین. میخوام باهاتون بازی کنم.

واااااای جدیدا واقعا هر جا میبرمش مثه کش شلوار در میره حتی یه لحظه هم نمیتونم توی یه سوپر ولش کنم. خونه مامانم  از پله ها ی حیاط که نمیره بالا میخواد از نرده بره. به قول مامان چقدر روزا خدا رحمش میکنه.

چند تا کلمه دیگه هم یاد گرفته: tv , money, doll , balloon.  وقتی ازش میپرسم میگه. خیلی ناراحتم که چرا زودتر شروع به آموزشش نکردم. هر چند دکترش خیلی مخالف بود ن و گفتن آموزش زبان انگلیسی باید از سه سالگی اونم اگر کاملا قادر به تکلم باشه باید شروع بشه.

هر روز میخواد عکسای موبایلو ببینه اگه بهش بگم شارژ نداره میگه چرا نزاشتی شارژ بشه من میخواستم عکسارو ببینم.

وقتی آب یخ میخواد میگه آب خوب میخوام. بعضی وقتا هم میگه آب معدنی میخوام. 

جدیدا هر روز صبح بیداره و مامانی بیچاره رو زابرا میکنه.

دیروز که گذاشتمش خونه مامانی دوید دنبالم و میگفت مامان ز..لا مامان ز..لا بمون پیشم. وای دلم داشت ضعف میرفت که بغلش کنم ولی افسوس و صد افسوس که باید میرفتم. البته من کارمو خیلی دوس دارم و به نظرم همین نصفه روز برای بچه داری کافیهچشمکچشمکنیشخندچشمکچشمکفعلا برم کارامو انجام بدم. خیلی زود با عکسای تولد میام.بای بای

[ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب