زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

هرگاه از دست کارهای کودک عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن:

این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند...

این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم میزنی ، همیشه با تو نخواهد بود...

این پاهای کوچکی کخ در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو میکند، تا ابد نیستند...

این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند، یا بازوان کوچکی که بر کردن تو حلقه می شوند و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند، دایمی نیستند...

قلب خودت را بر ایشان ارزانی دار...

روزهایشان را از شادی پر کن...

در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش...

چرا که

طفولیت دو روزی بیش نیست و با چشم بر هم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت.

[ دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

به چهره معصوم فرزندم نگاه میکنم گاهی اوقات فراموش میکنم که چگونه به خداوند التماس میکردم که فرزندی به من عطا کند...

گاهی اوقات در اثر خستگی های روزانه و فشارهای زندگی فراموش میکنم که روزها و شب هایی اشک میریختم و زاری میکردم به درگاه خداوند که فرزندی که در شکم دارم سالم به مقصد برساند...

فراموش میکنم که فرشته ای در کنارم دارم که اگر نبود همه چیز برایم بی مفهوم بود...

فراموش میکنم بیشتر ببینمش، بیشتر برایش وقت بگذارم، کمتر سرش فریاد بکشم و کمتر اورا مواخذه کنم...

خدایا بار دیگر از درگاهت تقاضا میکنم برای بزرگ کردنش و انسان تربیت کردنش به من صبر دهی...

بارالها از تو میخواهم کمکم کنی برای مهربان تر بودن و اینکه هیچگاه فراموش نکنم که تو اورا به من هدیه دادی و امانتی است نزد من پس باید بکوشم در امانت داری...

بارالها به من نیرو بده تا چون کوهی محکم در کنارش باشم و به من توانایی بده تا با او دوست باشم...

خدایا پیشاپیش سپاسگزارم و میدانم وقتی موهبت مادرشدن را به من عطا کردی نعمت پرورش درست را نیز عطا خواهی کرد...

دوستت دارم خداجون{#emotions_dlg.e38}

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سلام به دوستای خوبم. مرسی که بهم سر میزنین. نمیدونم چرا اینقدر کم کارم. کلا دیگه حوصله ی اینکه برم لپ تاپو بیارم ندارمناراحت. تمام عکسا از بهمن پارسال توی دوربین بودو من نریخته بودم توی کامپیوترنگران. مطمئنم فرداها هلنا میگه چه مامان تنبلی. سعی میکنم به روز باشم ولی نمیشه.

دختر شیرین زبونم روز به روز داره بزرگتر و فهمیده تر میشه و البته بازیگوش تر و لجباز تر. نمیدونم چرا هر چی باب میلش نیست رو پرتاب میکنه. یعنی اگه بگه آب یخ میخوام ولی آب ازشیر بهش بدی لیوانو پرتاب میکنه. اوایل که بهش میگفتم ای واااای از دستت افتاد؟ میگفت نه خودم انداختمش. بعد گفتن قهر چند دقیقه ای کن. باهاش که قهرمی کردم میگفت من که دوستت دارم تو منو دوست نداری؟ میگفتم چرا دوستت دارم فقط از دستت ناراحتم. چندین بار صدام میکرد و من محلش نمیزاشتم میگفت پس من با کی حرف بزنم ؟ جدیدا ً که هر چی پرتاب میکنه و میریزه میگه از دستم افتاد. واقعا نمیدونم باهاش چکار کنممتفکر.آب که می ریزه رو زمین میگه اشکال نداره خشک میشه.

خواهرم اومده بود اصفهان یه پسر ناز و مظلوم داره که 7 ماه از هلنا کوچیکتره. دخترم هر وقت براش ذوق میکرد گازش میگرفت، هر وقتم از دستش عصبانی میشد و حرصی میشد بازم گازش میگرفت، واقعا نمیدونستیم چیکارش کنیم. هر روز که از سر کار زنگ میزدم بهم میگفتن دخترت دو بار هادی رو گاز گرفته، سه بار گاز گرفته یا اصلا گاز نگرفته. وااای که چقد من ناراحت میشدم. تا اینکه با چند نفر از دوستام صحبت کردم و به این نتیجه رسیدم فلفل بریزم توی دهنش چون محرومیت و.... هیچ مشکلی رو حل نمیکرد. خلاصه چندین بار بهش تذکر دادم که اگه هادی رو گاز بگیری توی دهنت فلفل میریزم ولی باورش نمیشد که یه همچین مامان سنگدلی داشته باشهمنتظر خلاصه بعد از چندین بار که به سمت هادی رفته بود و ما گرفته بودیمش موفق شد انگشت هادی رو گاز بگیره منم رفتم فلفل آوردم و ریختم توی دهنش یه کمی گریه کرد و آروم شد ولی از اونجایی که به خوردن چیزای تند عادت داشت انگار زیاد اذیت نشد. دوباره گاز گرفت دوباره فلفل ریختم و بعد از چند دقیقه ای آروم شد. بار سوم گاز گرفت گفتم شاید فلفل سیاه تند نیست، به فلفل قرمز متوسل شدم و تمام دهانش رو به فلفل آغشته کردم. بمیرم این بار خیلی گریه کرد عصبانیو میگفت دیگه دوستت ندارم برای چی منو سوزوندی ولی بعد از کلی گریه کردن که آروم شد دوباره گاز گرفت دیدم نه بابا انگار این کار جواب نمیده بردمش توی اتاق و به قول خودش زندانیش کردم بعدم با بچه ها رفتیم توی حیاط و سر وصداکردیم اولش یه کمی گریه کرد و میگفت من ناراحتم برای چی منو زندانی کردین حالامن چجوری از اتاق بیام بیرون ولی بعدش اومد پشت پنجره و مارو نگاه کرد بعد از 5 دقیقه از اتاق آوردمش بیرون و اون روزجمعه تا شب دیگه هادی رو گاز نگرفت و با هم فقط بازی میکردن. تازه به حاجاقا هم گفته بود حاجاقا برین همه فلفلا رو بریزین سطل آشغال که دیگه فلفل نداشته باشین. ولی چشمتون روز بد نبینه. هلنا عادت داره روی دستم بخوابه شب دیدم یه کمی داغه گفتم شاید تب داره ولی دست به دست و پاش که زدم دیدم نه خنکه خدارو شکر چیزیش نیس. اهمیتی ندادم.فرداش  بردمش خونه مامانم. صبح که خواهرمو دیده بود بهش گفته بود بازم فلفل دارین؟ خواهرم گفته بود بله که داریم. گفته بود بریزین تو غذاتون. خواهرمم گفته بود باشه حتما. ظهر که رفتم دنبالش پرسیدم امروز هادی رو گاز نگرفته گفتن نه چون مریضه و خیلی داغه اصلا از صبح جون نداشته بردمش خونه و استامینوفن دادم و خوابید. به امیر گفتم هلنا تب داره بیا ببریمش دکتر ولی گفت صبر کن علایم مریضی خودشو نشون بده بعد میریم. فرداشم همچنان تب داشت خلاصه بعد از سه روز که هیچ علایم بیماری از قبیل سرفه، آبریزش، اسهال و یا استفراغ خودشو نشون نداد بردیمش دکتر. خانم دکتر خوب معاینه کردن ظاهرا هیچ عفونتی نداشت. گلو و گوش و بینی همه پاک پاک بود. پرسیدم پس چرا تب داره؟ گفتن شاید یه ویروسه که از علائمش فقط تبه که بعید میدونم، ولی اگه تا سه روز دیگه تبش قطع نشد یه آزمایش ادرار هم براش انجام بدین. خانم دکتر باهوش پرسیدن جدیدا استرسی چیزی بهش وارد نشده چیزی ناراحتش نکرده؟ گفتم هلنا مرکز توجه همس ممکنه چون خواهرم با بچش از تهران اومده و هلنا احساس رقابت میکنه با اون تب کرده باشه؟گفتن شما میگی دو هفتس اومده اگه اون قضیه ناراحتش کرده بود از همون روزای اول تب میکرد یهو یاد فلفل افتادمناراحت به خانم دکتر گفتم من یه همچین کاری انجام دادم ممکنه به خاطر این باشه گفتن بلللللللللللللللللللله قطعا همینطوره. دختر شما فوق العاده باهوش و حساسه و انتظار یه همچین برخوردی از شما نداشته و این قضیه خیلی ناراحتش کرده و دچار تب عاطفی شده حتما این قضیه رو از دلش در بیار. در همین حین مامانی هم رفتن مشهد و دخترم بیشتر مریض شد. ولی من همچنان در حال منت کشی و عذرخواهی از دخترم بودم. هر دفعه یادم بود میگفتم تو منو بخشیدی میگفت نه میگفتم چرا منو نبخشیدی؟ میگفت چون توی دهنم فلفل ریختی. خلاصه مارو نبخشید که نبخشید.

مامان که نبودن هلنا رو میزاشتم پیش مادرشوهرم اونم از وقتی بیدار میشد گریه میکرد و مامان امیر مجبور میشدن بهش زنگ بزنن و به من یا امیر بگن بریم خونه. من که هیچ روزی نتونستم آف بگیرم واین مسئولیت به گردن امیرعزیزم افتاد. هر روز زودتر میرفت که پیش دخمل باشه. یه روزم که تا چشمامو باز کردم بیدار شد بهش گفتم بیا شیرتو بخور تا ببرمت سر کار فکر کردم شیر بخوره میخوابه ولی پلک نزد ، همش به همین فکر بود که میخوایم بریم سر کار. شیرشو که خورد گفت بریم لباس بپوشیم . لباساشو بدون چون و چرا و اینکه اینو دوست ندارم و اینو نمی پوشم و میخوام لباس عروس بپوشم و ... پوشید. بدون هیچ اعتراضی گل سرشم به سرش زد و رفتیم سرکار. خیلی دختر آروم و خوبی بود. دوست و همکار مهربونم مائده جون که از جریان فلفل و تب و...کاملا اطلاع داشت ازش پرسید از دست مامان ناراحتی؟ گفت بله چون توی دهن من فلفل ریخته و دوتایی کلی خندیدیم که بعد از یه هفته هنوز یادشه. ولی بعد از کلی دلجویی گویا از دلش در اومد و منو بخشید.

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب