زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

کپی برابر اصل

این عکس مال 7 ماهگی هلناس که خاله جون زینب گرفته یهو دلم خواست بزارم شمام ببینین.

اینم مال اواسط خرداده که مشهد بودیم. داشتیم با الی جون و زهراجون و مامانی و خاله جون زینب میرفتیم پارک جنگلی وکیل آباد

هلنا و حسین و نام نا(مبینا) رفته بودن توی حوض خونه مامانی (ماه رمضون 1392)

خاله جون زینب حسابی به دخترم آزادی میده با هم رفتن آب بادی(آب بازی)

دو تا توتو (جوجه) خاله جون مرجان و یه جوجه اردک حسین از تهران آورده . هلنا عاشقشونه. من حاضرنیستم نگاشون کنم چه برسه توی دستم بگیرمشون. خاله جون مرسی که اینقد به دخترم حال میدیماچ

 دخترم از خواب بیدار شده و بسیار خوش اخلاقه. اول یه کش و قوس بعدم لبخند.

اواخر تیر ماه بود که دایی بزرگ امیر فوت کرده بودن. ساعت 1 شب بود که از خونشون اومدیم. اصلاانگار نه انگار که وقت خوابه. چشماش داره میره ولی شاد و سرخوش.

 اصلا علاقه ای به تلویزیون نداره ولی نمیدونم این کارتن چی داشته که اینقدر جذبش شده.

 داشتیم میرفتیم دیدن بی بی هما که به خاطرسرماخوردگی شدیدا واگیر دار منصرف شدیم. همش میگه مامان عبق و میره عقب میشینه.

بابا امیر خونه نبود و هلنا خیلی نق زد با تنها چیزی که آروم شد سوزن و نخ و ... بود.

کارش اینه که تا داریم ظرف توی ماشین میزاریم یا بر میداریم کمک کنه و چون قدش نمیرسه میره توی ماشین.

هلنا خانم از همین صندلی که می بینین به راحتی میره بالا و کسی جلودارش نیست.

نه میومد پوشکشو عوض کنم و نه شرت پاش میکرد هرچی می گفتم بیا می گفت نه.متفکر

دختر من چون فقط 9 ماه و نیم شیر منو خورد الان اصلا یادش نیست ،بر خلاف خیلی بچه ها که تا میگیم به نی نی شیر بده بلوزشونو میزنن بالا هلنا میره شیشه میاره و میزاره دم دهن نینی.

یه روز بعد از سر کار که رفتیم دنبال هلنا توی ماشین یهو دلم واسش ضعف رفت و چند تا عکس ازش گرفتم.

ایشون هم آقا هادی گل که 7 ماه از هلنا کوچکتره و اونروزا که میگفتم مامانی تهرانن برای به دنیا اومدن این آقازاده رفته بودن تهران. عاشقشم.

عزیز خوش خنده خاله 

 اولین باری که دخترم بلالی خورد . بمیرم 4 تا دندون که بیشتر نداشت ولی همه ی تلاششو میکرد.

 هلنا خانم و بلیزر عمو امیررضا.جالبه هلنا از همون اول که آقا امیر رضا رو دید گفت عمو و به افروز جون گفت مامان. دخترم کسایی رو که خیلی دوس داره مامان صدا میکنه.

 آقا مانی گل که عاشق ماشینای قدیمیه

 

هر وقت گل می بینه سریع بوش میکنه

روز جهانی کودک هلنا رو با خاله جون سمیه و مبینا بردیم جشن. از اول تا آخرش خواب بود و وقتی مراسم تموم شد بیدار شد.

اینجا هم محل جشنه توی رودخونه زاینده رود که تبدیل به کویر شده . بچه ها توی جشن که بیشتر حول محور بی آبی زاینده رود می چرخید از رییس جمهور محبوب و استاندار منتخب خواستند که آبو به رودخونه برگردونن.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سلام دوستان و همراهان عزیزم از اینکه نمیتونم زود به زود بیام وبلاگ دخملو رو آپ کنم خیلی متاسفمناراحت. کارای خونه و بچه داری و آپ کردن وبلاگ برای یه مامان شاغل لوس خیلی سختهچشمک. توی این مدت دوتا از مرواریدای قشنگ دخترم در اومدهوراو الن در سن 16 ماهگی فقط 4 تا دندون داره. یکی 20 شهریور و دومی 3 مهر، دقیقا همزمان با تمام شدن 16 ماهگی دخترم.

دختر قشنگم عاشق کتابه و همه کتابارو به الله میشناسه و فکر میکنه قرآنه و بوسش میکنه. از دفترچه تلفن گرفته تا کتاب داستان و سررسیدو...مژهماچ

وقتی خونه مامان امیر هستیم امیر عادت داره بعد از خوردن ناهار یا شام سریع بره خونه خودمون تا بلند میشه هلنا دنبالش میدوه و به من میگه بدو.

مامان امیر کربلا بودن و6 مهر برگشتن وقتی اومدن یه عروسک خوشگل برای هلنا

آوردن هلنا هم عاشقشه و همش میگه نی نی. دیشب که رفتیم بخوابیم گریه میکرد و نی نی میخواست که متاسفانه خونه مامانم بودخمیازه.

دیگه وقتی گریه میکنه هرچی بخواد بهش نمیدم و وقتی کار بدی انجام میده بهش اخم میکنم .

امیر داشت پسته تازه پوست میکند هلنا هم هی دست میزد و نهایتا پوسته ها رو مثه گل پرپر که روی سر عروس میریزن ریخت روی سرمون. امیرم عصبانی شد و گفت بسه دیگه برو اونورعصبانی. هلنا هم که تا حالا یه همچین عصبانیتی از امیر که متوجه خودش باشه ندیده بود اول بغض کرد و بعد زد زیر گریه. حالا گریه نکن کی گریه کن. بعدشم امیر سریع میخواد بغلش کنه. بهش میگم بابا هلنا که دیگه من نیستم زود عذر خواهی میکنی اینطوری تربیتش چی میشه ولی میگه دلم نمیاد. ما خانواده ها با همین یه جمله بچه هارو نابود میکنیما. خیلی باید مواظب بود. باورتون نمیشه ولی دیگه تا آخر کار امیر یه بارم دست به پوست پسته ها نزد. ماشالا به این دختر حرف گوش کن.

دیشب خونه مامان امیر به خاطر برگشتشون یه مهمونی شام بود هلنای عزیزم از بغل من تکون نخورد فک کنم نمیخواست مامانش خسته بشه. اول همه خونه مامان امیر بودن ولی بعدش آقایون رفتن خونه ما. خوب شد قبلش یه خورده خونه رو تر و تمیز کرده بودم.چشمکنیشخند.

چند شبه شبا خیلی بد میخوابه و نا آرومی میکنه نمیدونم چشه متفکر. امیدوارم مال دندوناش باشه. حتی پستونک هم وقتی بد قلق میشه نمیخوره و تا میزارم دهنش با دستش درمیاره و پرتش میکنه بیرون.

دیروز موبایلم زنگ زد هلنا از خواب بیدار شد با تعجب دور و برش رو نگاه کرد بعد که منو پیدا کرد میگه مامان مو.. ل. منظورش موبایل بود گفتم اشکال نداره. دوباره اشاره میکرد یعنی برو گوشی رو بردار. تا شیر پاکتی یا قوطی شیر خشکش رو می بینه میگه دیر . جدیدا وقتی خوابش میاد میگه مامان لالا. وقتی پی پی میکنه میگه مامان دیش. خلاصه عسلی شده برا خودش.

دوتا شعر نصفه نیمه بلده:

من:یه توپ دارم                                          هلنا: گیلگیله(قلقلیه)

من: سرخ و سفید و                                    هلنا: آبیه

و تا همین جا بلده فقط.

من: رفتم به                                             هلنا: باااگی(باغی)

من: دیدم                                                هلنا: کاغی(کلاغی)

من: کلاغ زاغی، سنگی برداشتم زدم به بالش، بالش خونی شد. بردمش

هلنا: دو کو(دکتر)

من: دکتر                                                هلنا: دارو (دوا)

من: آبه                                                  هلنا: انا (انار)

من: دوا رو دادم خورد یه دفه دیدم               هلنا: مده(مرد) خیلی خوشگل میگه

 و یه آیه که لنا بلده اینه:

من: بسم الله الرحمن                             هلنا: یحیم(رحیم) اینجوری میگه                                                           raaaaaaaaahiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiim  

من : قل هو الله                                    هلنا:احد ahhhhhhhhhhhhhhhhhad

 خلاصه اینطوریا. زود زود بر میگردم با عکسای قشنگ دختر گلم.قلبماچ

 

ادامه مطلب
[ دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب