زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سوم اسفند نه ماه هلنا تموم وارد ده ماه شد. هفتم اسفند هلنا دوباره مریض شد و حسابی من و امیرو نگران کرد. اوایل دیماه که هلنا مریض شده بود بهبودی کامل حاصل نکرد و سرفه هاش باهاش بود.متاسفانه تجویز دکترای خیلی خوب اصفهان حساسیت بود و دو ماه تمام هلنا تئوفیلین کتوتیفن سیتریزین برم هگزین و ... خلاصه هر دارویی که مربوط به حساسیته خورد. این بار که بردمش دکتر براش آزمایش خون و عکس از ریه نوشت. عکس نشون داد که ریه راستش عفونت کرده. همین جا لازمه به عرض مامانای عزیز و دوستای خوبم برسونم نتیجه ندادن آنتی بیوتیک که خیلی از دکترا برای بچه های زیر یک سال تجویز نمی کنن اینه. همون دکتری که از ابتدا هلنا رو می بردم پیشش خیلی راحت آنتی بیوتیک میداد ولی نمی دونم چرا این دفعه هرچی خواستم برم پیشش نمیشد. سرفه های هلنا اینقدر زیاد شده بود که نه شب خواب داشت نه روز. خیلی عذابم میداد. با هر سرفش دلم ریش ریش میشد. بالاخره بعد از نا امیدشدن از دکترای اصفهان تصمیم گرفتیم هلنا رو ببریم تهران. 14 اسفند با هزار مکافات مرخصی گرفتم و رفتیم تهران. دکتر مجددا براش آزمایش ادرار خون سونوی کلیه معده و تست حساسیت نوشت. هر روز که جواب یکی از آزمایشات آماده میشد می بردم پیش دکتر و بهش  نشون می دادم و میگفتم حداقل یه دارو بدین که امشب بتونه تا صبح بخوابه و سرفه نکنه ولی دکتر می گفت مهم نیست بزار سرفه کنه. اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد دیدم دکتر خوب یعنی این. الکی به بچم دارو نداد. بعد از آماده شدن همه آزمایشات معلوم شد هلنا اصلا هیچ حساسیتی نداره و علت سرفه هاش رفلاکس معدس و شاید باورتون نشه که بعد از مصرف یک روز دارو اصلا هیچ اثری از سرفه نبود. بعد از یک هفته که مجددا رفتیم پیش دکتر, از نتیجه خیلی راضی بود آنتی بیوتیک رو قطع کرد و دوز بقیه داروها رو هم نصف کرد. خلاصه به لطف خدا و کمک آقای دکتر دخترم خوب خوب شد.

اینجا اتاق کار خاله جون زینبه.

هلنا وقتی هادی پسر خاله جون رو دید خیلی بهت زده شده بود و به طور عجیبی به محض اینکه  مامانی بقلش می کردن عکس العمل نشون میداد و  شروع میکرد به گریه زاری و تا میزاشتنش زمین آروم میشد. طوری که اولش فکر کردم واقعا نمی تونم دو سه روز اونجا دوام بیارم. خلاصه یه فیلمی داشتیم با این دو تا .ولی روز آخر دیگه با هادی دوست شده بود و دوست داشت دستشو بگیره و وقتی اون گریه میکرد هلنا هم گریش میگرفت.

اینجا خونه خاله جونه که دارن برای عید گل کاری می کنن و ایشونم پسر گلش حسین آقا.


 

 

 

اینجا هم خونه فاطمه جونه که وقتی رفتیم تهران برای شام دعوت شدیم و با وجود محمد حسین جون حسابی افتاد توی زحمت.


اینم  محمد حسین جان که معرف حضورتون هستن.

22 اسفند اولین باری که هلنا شکوفه و برف دید.


 

 

 


هلنا خیلی شیطون شده و میتونه دستشو بگیره به مبل و بایسته و با سرعت زیاد میتونه چهاردست و پا راه بره. مدام هم با صورت و پشت سر و مخ میخوره زمین و وقتی ما می خندیم اونم میخنده. دیگه اگه بقل من باشه به این راحتیا بقل کس دیگه ای نمیره و تازگیا صبح ها که میزارمش پیش مامانی یه کمکی داره بیقراری میکنه.

وقتی هر جا میرم میاد دنبالم و حتی تا آشپز خونه هم میاد و خودش رو توی در فر که آیینه ایه نگاه میکنه. این عکس مال اولین باریه که اومد توی آشپزخونه و با کمک گاز ایستاد.

در حال تمیز کردن آشپز خونه بودم دیدم هیچ سرو صدایی از هلنا نمیاد تا رفتم تویحال دیدم کشوی میز تلویزیون رو کشیده بیرون و داره به محتویاتش ور میره.

ملافه ها رو روی بند آپارتمان پهن کرده بودم. دیدم خبری از هلنا نیست یه کمی دنبالش گشتم و بعد صداش کردن یه دفعه صدای از ته دلش رو شنیدم . دیدم رفته زیر ملافه ها و دستش به بنده و ایستاده تا منو اون زیر کنارش دید کلی ذوق کرد.

24 اسفند هلنا برای اولین بار بای بای کرد و وقتی بهش میگم بای بای کن دستشو میبره بالا پایین و می گه بابای. میگم دست دست کن. کف دست راستشو میزنه روی دست چپش و هنوز به معنای واقعی دست نمیزنه.

داشتیم شام می خوردیم امیر گفت هلنا داره چی میخوره گفتم هیچی. تا نگاش کردم دیدم انگار یه چیزی توی دهنشه. بله نمیدونم کی و چه جوری دستشو کرده توی کاسه  ترشی و یه کلم برداشته و داره میخوره وقتی هم ازش گرفتم کلی گریه زاری کرد. یه بار دیگه هم دیدم هلنا به پهلو دراز کشیده و زل زده توی چشمای من فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسس. نگو شیطونک یه دستمال توی دستش بوده و منتظر که من دیگه نگاش نکنم. به محض اینکه نگامو ازش گرفتم دیدم با سرعت نور دستمالو هل داد توی دهنش.

شهزاد جون اومد خونمون برای هلنا موزیک ناری ناری رو گذاشت  هلنا هم برای اولین بار دستشو برد بالا به نشانه رقصیدن.

 

خاله جون زینب یه تیکه نون داد به هلنا و هلنا یه یه نیم ساعتی باهاش مشغول بود و کاری به صبحانه خوردن ما نداشت. با چه حرصی میخواد تیکش کنه.

مامانی هلنا رو بعد از یه هفته بردن حمام وقتی برگشت خیلی خوشحال بود

خیلی هلنا بانمک شده. شبا که میخواد بخوابه هی سرشو میماله به دستم و میاد توی بقلم و اینقدر وول میخوره که بالاخره خوابش میبره. امیرم که این شبا درس داره هی میاد توی اتاقو و هلنا رو نگاه میکنه یه کم قربون صدقش میره ومیره سر درسش.

[ شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سوم بهمن 8 ماه دخترم تموم شد و وارد نه ماه شد. خیلی زیاد داره تلاش میکنه که بتونه چاردست و پا بره. دمر میشه ولی روی دستاش میمونه و جلو نمیاد فقط جیغ میزنه یعنی بیاین به داد من برسین و نجاتم بدین. منم که سر کارامم میام و به پشت می خوابونمش و میرم سر کارم دوباره می بینم صدای جیغ میاد تا نگاش میکنم می بینم دوباره دمر شده و نمیتونه بره. بهنوز به آشپزخونه نرسیده این کار تکرار میشه. باور کنید بعضی وقتا قریب به ده بار طی 5 دقیقه باید هلنا رو نجات بدم و شستن دو تا تیکه ظرف یه ساعت طول میکشه. اینطوری میشه که دیگه از شستن ظرفا صرف نظر میکنم و میرم کنارش می شینم و امیر بیچاره باید جور بد قلقی دخترشو بکشه.قلب

13 بهمن اولین باری که هلنا میره سر تلفن و ردیال رو میزنه و شماره خونه مامانی رو می گیره. خاله جون زینب اونجا بود و گفت این اولین بارو ثبت کن.

14 بهمن خاله جون ابتسام اومده بود خونه مامانی و به هلنا یاد داد که با لب و زبونش یه صداهایی در بیاره و یه کارایی بکنه یه بار اون یه بار خاله جون. البته لازم به ذکره که طی این فرآیند با بزاق دهنش تا شعاع 20 سانتی رو آب پاشی میکنه.

19 بهمن مامانی بعد از حدود 2 ماه برگشتن. خداروشکر هادی جون بهتر و بزرگتر شده بود و مامانی تونستن با خیال راحت برگردن سر خونه زندگیشون.

بیست بهمن جشن عقد نیلوفرجون نوه عمم بود که خیلی خوش کذشت. هلنا جونمم یه ربع بعد ازاینکه رسیدیم خوابید و یه ربع قبل از اینکه مراسم تموم بشه از خواب بیدار شد. در کل با این کارش خیلی باهام همکاری کرد.

وای 24 بهمنو بگو. خسته و کوفته از سر کار اومدم .مامانی هم گفتن هلنا خوابه خوابه روی پات تکونش بدی خوابیده. منم به ای خیال بودم تا پستونکشو گذاشتم دهنش تفش کرد بیرون. فکرکردم اشتباه شده دوباره گذاشتم دوباره تکرار کرد. گفتم هلنا چرا پستونکتو در میاری و خندیدیم. اونم خوشش اومد و هر چی گذاشتیم دهنش با سرعت ما فوق نور پرتش میکرد بیرون و اونروزم دختر گلم اینجوری خستگی منو در کرد. می گم که خیلی بلده چه کار کنه. شب دیدم هلنا یه دو قدم چار دست و پا میره و یه دو قدم سینه خیز. داره کم کم راه میفته .

29 بهمن دیگه این باب شده که به هلنا بگیم پستونکتو در نیاریا و اون پرتش کنه بیرون. بعضی وقتا هم یادش میره که چه جوری پرتش میکرده لپاش رو پر باد میکنه ولی نمیدونه اونروزا با کمک زبونش این کارو انجام میداده. یه کم فکر میکنه بعد یادش میاد.

این عکس مال روزیه که خونه عمو شاهرخ بودیم. بعد از شام بچه ها یکی یکی اومدن دور هلنا یکی پاشو می کشید یکی دستشو. منم به بهانه خوابوندن هلنا اومدم پایین و تا دوساعت بعدشم بیدار بودیم و با هم بازی میکردیم. اینجا هلنا داشت کله پا میشد .

این عکسا رو هم خاله جون زینب قبل از رفتن به عقد از دخمل انداخت.

 

اینجا هم اولشه که هنوز هلنا بیدار بود. فقط با این خیار تونستم آرومش کنم که دو تا عکس ازش بگیرم.

دیگه خوابش گرفته بود و با نگاهش انگار داشت التماس میکرد که مامان منو بخوابون.

هلنا رو گذاشتم توی کریرش که بخوابه در همین اثنا وقتی در حال تکون دادن کریر هلنا بودم لیوان شربت رو هم روی لباس مائده جون خالی کردمنیشخند

اینم عکس کاملیا دختر مائده جونه. که خداییش کاملیا جونم خیلی با مامانش همکاری کرد.

اینم کیکش که فوق العاده خوشمزه بود.

هلنا جونم توی این همه سروصدا همچنان خوابه. فکرکنم خیلی خستس.

هلنا از خواب بیدار میشه و از اینهمه شور و هیجان به وجد میاد.

و این اولین باریه که دخترم بدون کمک شخص دوم میتونه بایسته البته با این دایره ی فلزی.

22 بهمن با فاطی و ساناز و الهام رفتیم خونه سارا جون که نی نیش تازه به دنیا اومده بود البته ما بعد از حدود دو ماه رفته بودیم. اینم عکس هلنا که رو پام خوابیده بود و آقا پارسا.

23بهمن هلنا ناهارشو خورده بود و منتظر من بود. خیلی هم خوابش میومد.

[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سوم دیماه هفت ماه هلنا تمام شد و دقیقا همین روز هلنا برای اولین بار بدون کمک کسی نشست. هلنا خونه مامان امیر بود که من رفتم دنبالش دیدم نشسته. هادی پسر خاله جون خدیجه به دنیا اومد و مامانی به خاطر به دنیا اومدن پسر خاله جون  رفتن تهران.

از 4 دیماه هلنا تب کرد. دو روز سر کار نرفتم. وقتی بردمش دکتر, دکتر بدون گرفتن تبش از روی ضربان قلب گفت خانم تب دخترت خیلی بالاست و باید اول تبش رو کنترل کنی. وای که چه روزایی داشتم. آخه بد شانسی من امیرم امتحان داشت من بودم و خودم .بیشتر از همیشه به مامانی احتیاج داشتم. کم مونده بود از ناراحتی دق کنم. دکتر بهش استامینوفن و کتوتیفن داد. بمیرم اینقدر صداش گرفته بود که اصلا در نمیومد.

17 دیماه اولین باری بئد که هلنا سایش رو روی دیوار دید و کلی باهاش بازی کرد. منم با دستم شکلک در میاوردم. هلنا میخواست با دستش بگیرتشون ولی نمی تونست. خیلی باحال بود.

21 دیماه مهمونی هلنارو به عموعلی اینا و خانواده امیر دادیم. خیلی جالبه که هلنا هنوز از عموعلی و مامان بزرگ امیر قریبی میکنه.

اینجا رفتیم خونه دایی جون. باورتون نمیشه چقدر هلنا ذوق کرده بود یه صداهایی از خودش در میاورد که نگو و نپرس. بچم خیلی خوشحال بود.

بمیرم بچم از تب اصلا آروم نمی گرفت.

بابا جون داشت درس میخوند رفتیم بهش شب بخیر بگیم.

اینم ژله های شب مهمونی.

یعنیا من عاشق ذوق کردنشم. خدا حفظت کنه مادر.

وای تورو خدا ببینین چه طوری لب پایینشو میخوره. میگن به خاطر دندوناشه که میخواد در بیاد ولی فعلا که هیچ خبری نیست.

با بابا جون دخملو بردیم حمام حاجاقا قرار بود بیان خونمون. کاش می فهمیدم به چی با تعجب نگاه میکنی وقتی ازت عکس میگیریم.

28 دیماه فاطمه جون و شوهرش و گل پسرش اقا محمدحسین اومدن خونمون. یه کفش و یه پارسیان برای هلنا کادو آوردن. جالب اینه که هلنا با اینکه کفشه صورتی بود اصلا یه نگاهم بهش نکرد و فقط حواسش به سکه بود. قربونش برم که اینقدر باهوشه و اقتصادیه.

اینم دوتاشون باهم. دخترم هرچی دستشو میگرفت اون اصلا پا نمی داد و محل مخمل نمیزاشت و هی نق میزد.

[ پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

5 آبان دقیقا دو روز از زمانی که هلنا وارد 6 ماهگی شده بود میکذشت که دیدم هلنا غلت خورد به سمت شیشه آبش وخودش گذاشت دهنش. این اولین باری بود که هلنا خودش شیشه رو گرفت.

6 آبان هم رفتیم جهازچینی خاله جون ابتسام(خواهر شوهر خاله جون) و هلنا خانمم بردیم.

19 آبان هم اولین عروسی بود که هلنا رفت. اول خیلی برای رفتن مردد بودم چون فکر میکردم هم هلنا اذیتم میکنه هم خودش اذیت میشه ولی خداروشکر خیلی آروم بود. آخه بچم مراسم شاد خیلی دوست داره. همش با تعجب به اطراف نگاه میکرد. البته لازم به ذکره که بدون کمک مامانی و خاله جونا رفتن ممکن نبود. از همین جا میبوسمتون . خیلی دوستون دارم.

متاسفانه هیچ عکس خوبی از روز عروسی ندارم. ولی هلنا این لباسشو پوشیده بود.

اینجا دوستام اومده بودن دیدن هلنا. مامانی صبح هلنا رو برده بودن حمام و وقتی ظهر از سر کار اومدم دخترمو ترگل و ورگل تحویلم دادنماچقلب

این عکسم مال همون شب ساعت 2 نصفه شبه. هلنا مست خوابه ولی حاضر نیست چشماشو ببنده و هی از روی پام بلند میشه.

من برای هلنا روروک نخریدم. آخه میکفتن منسوخ شده اینم مال مبینا جونه که خونه مامانی هلنا رو گذاشتیم توش. ولی گویا دفعه اول بدش نیومد و یه دوسه قدمی باهاش عقب رفت و من و امیر کلی ذوق کردیم.

اینجا هم اولین باره که هلنا رفته خرید.

این عکسو با یه عالمه عکسای خوشگل دیگه خاله جون زینب گرفته.

هلنا خیلی مریض شده بود و متاسفانه بهش آنتی بیوتیک دادیم با وجود اینکه اصولا به بچه های زیر 1 سال دارو نمیدن چون هلنا عفونت داشت مجبور شدیم اینکارو انجام بدیم.

[ شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

توی این مدت که دیگه من پیش دخترم  نبودم که شیرین کاریاشو ببینم.  آخه تا ساعت 3  پیش مامانی بود بعدشم  مامانی اینقدر خستش کرده بودن که تا من میام خونه با من بخوابه. وقتی میبردمش خونه تا 6 و 7 خواب بودیم بعدم یه  کم باهم بازی میکردیم و ساعت 10 می خوابیدیم. دست مامانم درد نکنه من که اصلا برای هلنا بلد نبودم غذا درست کنم و زحمت درست کردن حریره و فرنی و .. با مامانی بود. 4 مهر هلنا دوبار غلت زد و من از دیدنش کلی لذت بردم. اوایل مهر بود که نتیجه آزمون دکترای امیر رو دادن و باباجون از قدم دخترم دکترا قبول شد. همون روزا هم ما اسباب کشی کردیم و از خونه ای که کلی باهاش خاطره داشتم رفتیم چقدر به خاطر درست کردن هر چیزی توی خونه وسواس به خرج دادیم و حرص خوردیم غافل از اینکه همه چیز برای آدم عادی میشه و اینهمه حرص خوردن نداره. واقعا با گذشت زمان متوجه میشم که بعضی چیزا اصلا ارزش حرص خوردن نداره و بیخودی فکر خودمون رو نباید درگیرش کنیم.

 توی این ماه هلنا یه کار جالب میکرد , پستونکش رو از دهنش در میاورد وقتی برش میداشتیم که دوباره بزاریم دهنش خودش میخواست پستونکو از دستمون بگیره و دستشو دراز میکرد. یه روز رفتم دنبالش تا اومدیم خونه بخوابیم دیدم یه صداهای عجیبی از ته گلوش در میاره و ساکت میشه و هی پاشو میزنه به من فهمیدم منظورش اینه که حالا نوبت تو. منم همون کارو تکرار کردم و هلنا کلی خندید از ته دلشخنده بعد من ساکت شدم نوبت هلنا بود خلاصه یه بار من و یه بارم هلنا. کلی باهم حال کردیم و خندیدیم. خستگیم در رفت. قربونش برم خیلی ناقلاست و میدونه چه کار باید بکنه که مامانشو خوشحال کنه.

این عکس هلنا مال روز اسباب کشیه. اونقدر خسته بودم که حالشو نداشتم بلندشم و دست و صورت هلنا رو بشورم و به قول معروف وا رفته بودم.

 

[ جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

توی این 4 ماه سعی کردم حسابی از تعطیلاتم استفاده کنم چون قرار بود از اول مهر برم سر کار. شهریور ماه همش دنبال کارای قرداد و بیمه و .. بودم و برای اینکه هم خودم هم هلنا عادت کنیم میزاشتمش خونه مامانی و به کارام میرسیدم. خیلی اضطراب داشتم که چه جوری میتونم از هلنا دور باشم و اون با نبودن من چکار میکنه ولی بالاخره اول مهر اومد و من رفتم سرکار. از صبح تا عصر بیست تا تلفن میزدم که الان هلنا داره چکارمیکنه؟ چی خورده؟ کی خوابیده؟ و مامانی هم همه رو یادداشت میکردن و پشت تلفن برام میخوندن. بنا به نظر دکتر بهشتی که یکی از بهترین متخصصین اطفاله بعد از اتمام 120 روز غذای کمکی رو شروع کردم. اعتقاد دکتر این بود که اصلا از شیرخشک استفاده نکنید. توی این تایمی که نیستی  فقط برای یک وعده شیر خودت و بقیه مواقع غذای کمکی رو شروع کنید.120روزه دخترم که تموم شد غذای کمکی رو شروع کردم. مامانی خداییش بهتر از خودم به هلنا میرسیدن. سر ساعت مشخص شیر میخورد. ساعت 10 آب سیب، ظهر حریره بادام و از ساعت 12:30 به بعد بهش چیزی نمیدادن تا من بیام و بهش شیر بدم.
وقتی از راه میرسیدم هلنا کلی ذوق میکرد و می خندید و دست و پا میزد تا من بقلش
کنم . کلی ماچ و موچش میکردم و بعد از شستن دستام بهش شیرمیدادم. بعضی وقتا هم که دیرتر حریره خورده بود، مامانی هلنا رو تر و تمیز و مرتب تحویل میدادن  و من میبردمش خونه خودمون. توی همین 5 ماهگی بود که هلنا اولین کلمه که ماما بود رو به زبون آورد بعدشم بابا.

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

اواخر مرداد تصمیم گرفتیم باخاله جونا و مامانی بریم شمال. شب راه افتادیم ساعت 6 صبح رسیدیم ورسک تا ظهر خوابیدیم. هلنا هم توی ماشین خیلی آروم بود بجز یه شب که دل دردداشت بقیه روزا آروم بود . دست مامان گلم درد نکنه. هلنا عقب توی کریرش بود ولی همه زحمتاش موقع نا آرومیاش روی دوش مامانم بود. یه روز رفقیم جنگل  که خیلی هوا خنک و دلپذیر بود. یه شب رفتیم دریا ی شهر جویبار ولی چون شب عید فطر بود خیلی شلوغ بود و هوا هم خیلی گرم و کنار دریا هم یه عالمه جک و جونور. طبق معمول من و مامانی و هلنا که خیلی هم نا آروم بود رفتیم توی مسجد. یه خانمی هم که یه پسر 16 ساله داشت و دیگه بچه دار نشده بود هلنا رو بقل کرد و کلی تابش داد تا بخوابه. خدا به همه کسایی که بچه دار نمیشن کاشکی یه دونه هم که شده میداد تا طعمشو بچشن واین لذت وصف نشدنی رو تجربه کنن. آمین. خلاصه شب برگشتیم ورسک و 5 صبح رسیدیم. روز عید هم به فامیلای شوهر خاله جون که تابستونا میان ورسک یه سری زدیم و یکی دو روز بعد از عید فطر برگشتیم.

به خاطر جک و جونورهای موجود هلنا تمام وقت توی پشه بند بود.

قربونش برم اکثر مواقع همین طور خوابیده بود.

رفته بودیم جنگل, هلنا توی آغوش بغل امیر بود. دختر گلم اونجا هم خوابید و مارو اصلا اذیت نکرد ولی چون هوا خنک بود شاید خودش یه کمی اذیت شد.

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

پارسال شبای احیا مشهد بودم و تصمیم گرفتم هر سال شبای احیا اونجا باشم. امسالم که نی نی داشتم بیشتر دلم میخواست برم. ولی هرچی به مامانی و خاله جون سمیه گفتم بیاین بریم حالا به هر دلیلی قبول نکردن منم از رفتن منصرف شدم ولی از اونجایی که امام رضا ما رو طلبیده بودن، ظهر باباجون اومد خونه و گفت می یای بریم اول گفتم نه و بعد گفتم باشه. باباجونم با حاجاقا رفتن و با وجود ترافیک بالا به خاطرشبای احیا بلیط گرفتن برای فردا عصر همانروز(17 مرداد). منم که خیلی کار داشتم هلنا روگذاشتم خونه مامانی شیرهم براش گذاشتم که شبم همونجا بمونه و من هم به کارام برسم.  این اولین باری بود که هلنای دو و نیم ماهه رو برای این مدت زمان زیاد تنها میزاشتم. باباجون که اصلا باورش نمیشد من این کارو بکنم  هر دو دقیقه یکبار ازم میپرسید واقعا دلت اومد بچتو تنها بزاری عجب دلی داری تعجب منم میگفتم بله باید عادت کنه وابسته نباشه. امیر که اون شب میگفت اصلا خوابم نمیبره و دلم برای دخترم تنگ شده ولی من که خیلی خسته بودم راحت خوابیدممژه. فرداش ساکمو بستم ، خونه رومرتب کردم و ظهر رفتم دنبال هلنا. عصر هم باحاجاقا راهی شدیم. تا رسیدیم هلنا خیلی بی تابی کرد و توی تاکسی فقط گریه کرد ولی خونه مامان بزرگ آروم شد. اون شب , شب نوزدهم ماه رمضان بود ولی نرفتم حرم . خیلی خسته بودم ولی شب  بیست ویکم با المیرا جون و زهراجون دختر خاله  های گلم رفتیم. خیلی جالب بود که به یه زحمتی کالسکه بردیم ولی موقع برگشتن هلنا بقل من بود و کالسکه دست بچه ها و اصلا هلنا توی کالسکه آرومم نمیگرفت. جمعه 20 مرداد هم برگشتیم.

این عکس رو توی حرم از هلنا گرفتم ولی نمیدونم چرا یه جوری عکس نگرفتم که معلوم باشه اینجا حرمه.

ای عکسم توی فرودگاهه. زمانی که داشتیم بر میگشتیم. اینقدر هلنا گریه کرد که اجازه نداد لباساشو عوض کنم. 

 

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

اوایل مرداد بود که با مامانی و خاله جون سمیه و همسرش و مبینا جون رفتیم باغ بهادران. باباجون امیرم قرار بود بیاد ولی چون طبق معمول کار داشت نتونست. توی راه هلنا آروم بود و همش خوابیده بود نزدیکای غروب رسیدیم و از همون موقع که بقیه داشتن افطار میکردن شروع کرد به جیغ و داد تا دوازده شب. بالاخره با هزار مکافات خوابید.فرداش حالش خوب بود، رفتیم کنار آب و بند نافش رو انداختم توی رودخونه زاینده رود تا دلش مثه آب همیشه زلال و روشن باشه. عصر هم برگشتیم و دوباره تا رسیدیم خونه آنچنان جیغایی میکشید که باباجون فکر کرد حشره ای چیزی نیشش زده هرچی گفتم بابا اصلا اینطوری نبود به خرجش نرفت تا بالاخره هلنا آروم شد.

اینجا جایی که بند ناف هلنا رو انداختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

بالاخره 19 تیر ماه بعد از یه عالمه استرس و دلواپسی تصمیم گرفتیم بریم خونه خودمون. آخه میشه گفت از زمانی که باردار شدم زیاد خونه خودمون نبودم فقط از 3 تا 6 ماهگی دوران بارداری که خطری جنین رو تهدید نمیکردخونه خودمون بودم توی این مدت هم دائما در رفت و آمد بودم. یه هفته خونه خودم دو سه روز یا بیشتر خونه مامانی. ولی دیگه تصمیم گرفتم که زندگی سه نفرمون رو شروع کنیم. وقتی میخواستم با مامانی و خاله جون و مبینا جونم خداحافظی کنم بغض توی گلوم گیر کرده بود و دلم میخواست برم بقل مامانی و حسابی گریه کنم ولی خیلی خودمو کنترل کردم میخواستم کم کم از رفتن منصرف بشم ولی چهره خسته مامانی رو که دیدم عزمم رو جزم کردم.  . انگار میخواستم از این شهر و دیار برم آخه حسابی بهشون عادت کرده بودم، هر روز صبح مبینا میومد قبل ازکلاسش هلنا رو میدید و میرفت و بعد ازکلاس با یه شورو شوقی میومد و هلنا رو بقل میکردخاله جون سمیه هم توی فاصله ای که مبینا کلاس بود اگه هلنا بیدار بود میبردش خونه خودشون تا من و مامانی یه کم استراحت کنیم. روزهای شیرین و به یاد ماندنی بود.

وقتی رفتیم خونه مامان امیرگفتن بیاین اینجاخلاصه یک هفته هم پایین بودیم ولی چون من باید خیلی حواسم رو جمع محمدحسین میکردم خیلی خسته میشدم برای همین تصمیم گرفتیم بریم بالا. بالاخره زندگی سه نفره به معنی واقعی شروع شد. شبا هلنا تا 2 و 3 بیدار بود و بعدمیخوابید، صبح که بلند میشدم نماز بخونم ناهارمو درست میکردم و هلنا رو میاوردم توی حال روی پاف میخوابوندم . خو دمم مثل خانمای خانه دار تا ساعت 10 صبح همه کارامو انجام داده بودم. روزها داشت زودتر از آنچه فکر میکردم میگذشت.

برای اینکه هلنا راحت بخوابه همیشه از گردن به پایینش رو با پارچه می بستم.

[ سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

هر شب کارم شده بود شیر دوشیدن، میزاشتم پیش مامانی ،هلناهم پیش مامانی میخوابید تاوقتی که شیرداشت وقتی تموم میشد مامانی منو صدامیکردن که  برم و به نی نی شیر بدم.
مامان بزرگ و خاله خودم هم از مشهد اومده بودن و خیلی به خاطر ما توی زحمت افتاده بودن .مامانی از من و هلنا پرستاری میکردن. خاله هم پخت و پز. خلاصه همه یاری کردن تامن بچه داری کنم و به خاطر اینکه همه کارای هلنا رو همه انجام میدادن و من فقط بهش شیرمیدادم اصلا اعتماد به نفس اینکه برم خونه خودمون نداشتم. خاله و مامان بزرگ بعد از یک ماه با خستگی زیاد رفتن، خدا عمر باعزت بهشون بده .از وقتی ما بچه بودیم وقتی مامان اینا میخواستن برن مسافرت زحمتای ما روی دوششون بود حالا هم که هر کدوم نی نی میاریم میان پیشمون و کلی زحمتشون میدیم. خلاصه تا 19 تیرماه به همبن منوال گذشت و زحمتای هلنا مثل تعویض و شستن و حمام دادن و شب بیدار موندن و ...بامامانی بود. قربونتون برم مامان جونم که اینقدر برامون زحمت کشیدینقلبماچبغلواقعا نمیدونم محبتاتون رو چطوری میتونم جبران کنم.

چندین بار این روزای آخر  در حضور مامانی این کارا رو انجام دادم تا برای رفتن به خونه آماده بشم.

[ سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب