زندگی نامه هلنا
 
نويسندگان

سلام. دوستای خوبم. چند ماهیه وبلاگ بانو هلن رو آپدیت نکردم. خیلی سرم شلوغه. همش خستم، دختر گلم هم با ما میخوابه و با ما بیدار میشه و هر کس پای کامپیوتر بشینه رو کلافه میکنه و میگه برو اونور بزار من کارامو انجام بدم. من هم عطایش را به لقایش می بخشم. خیلی شیرین زبون و نازنین شده. واقعا اینقدر شیرینه که من اصلا دلم نمیاد بخاطر بعضی حرفاش دعواش کنم. فقط اخم اونم چند ثانیه. جدیدا حرف زشت میزنه. اصلا نمیدونم از کی یاد گرفته و نمیدونم چه برخوردی باید داشته باشم. همه میگن محلش نزار ولی نمیشه که. خیلی شرمنده میشم.

باباجونش بهش میگه یه بوس به من بده، دستشو میزاره جلوی دهنشو میگه بوس فروشی تعطیله. منم که توی دلم براش ذوق میکنم.

جدیدا خواهر بزرگم یک هانیا کوچولو به دنیا آورده، اوایل خیلی براش ذوق میکرد ولی الان میگه میخوام بندازمش تو قابلمه بپزمش و بعدم بخورمش.

بهش میگم میخوای من برات یه خواهر بیارم میگه نه، اگه بیاری میندازمش تو سطل آشغال. خلاصه از دست هر کی ناراحت باشه یا میخواد بکشتش یا بندازتش توی سطل آشغال.

دوماهه می برمش کلاس مهارتهای حرکتی. کلاس خصوصیه و هر نفر با یک مربی. اوایل خیلی کلاسو دوست داشت و با ذوق میومد ولی الان یه چند وقتیه دیگه توی کلاس بند نمیشه . اسم مربیش خاله زیباس. بهش گفتن اگه هی از کلاس بیای بیرون در کلاسو می بندیم و نمیزاریم بیای تو. گفت منم محکم میزنم به در و درو میشکونم و میام تو. نمیدونم این حرفارو از کجا یاد میگیره. خاله زیبا میگن عشق فروشندگی داره. مدام میخواد فروشنده باشه و میگه خانم شما چی احتیاج دارین؟ این سایز شما نمیشه، این مناسب سن شما نیست و خلاصه ازین حرفا. توی ترم جدید کلاسش یه دختر بچه 4 ساله دیگه هم باهاش همکلاس شده. هلنا اصلا با اون نمی سازه. مربیش میگن دو تا ملکه نمی تونن توی یه قصر فرمانروایی کنن. به هلنا میگم چرا نمیری توی کلاس میگه برای اینکه پرنیان بی ادبه، دوسش ندارم. نمیدونم دیگه چه کارش کنم.

هانیا کوچولو روی تختش بوده هلنا محکم میزنه توی دلش . بهش میگن چرا اینکارو میکنی میگه میخوام طبل بزنم. گفتم برات طبل میخرم نزن توی دلش. حالا دیگه نزده.

مامانم پوشکشو در آوردن اونم برای خودش ازینور به اونور میدوه و خلاصه یه موقعی هم خودشو خیس میکنه، خواهرم بهش میگه جیش کردی میگه آره ولی دیگه خشک شد. وااااای که اونم چقدر عصبانی شده و به مامانم گفته خواهش میکنم این کارو نکنین. من اعصابشو ندارم. خلاصه ما هم منصرف شدیم. ولی فردا تولد سه سالگیشه و دیگه 3 سالش تموم میشه دیگه باید از پوشک بگیرمش.

[ شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

دوستای خوبم سلام. خوشحالم که هستین.

اول اسفند تولد امیرکوشان عزیزم بود. خداروشکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت. دست داداش گلم و مرجان جون درد نکنه که سنگ تموم گذاشتن. خواهر عزیزم هم که مسؤلین طراحی تا اجرا تولد رو بعهده داشت،  تمام تلاششو کرد و یکی از بهترین کاراشو ارائه داد. هلنا هم بر خلاف تصور من خیلی خوب بود و کلی بهم حال داد. مرسی مامان جون.

هیچی خونه تکونی نکرده بودم و منتظر بودم تمیز کارمون 29 اسفند بیاد ولی وقتی بهش زنگ زدم گفت شرمنده من رفتم مسافرت. وااااااای منو میگین داشتم دیوونه میشدم. ازین طرف به اونطرف زنگ میزدم و دنبال تمیزکار میگشتم. تا بالاخره به لطف مادرشوهرم یکی رو پیدا کردم و کار یک روزه من، سه روز به طول انجامید.

از اواخر اسفند ماه براتون بگم که هلنا سرفه های بدی میکرد. بزرگترها و با تجربه های فامیل گفتن مال دندوناشه. چهار تا دندون آسیاب داره با هم در میاره. آب دهنش اسیدیه. خلاصه سه چهار روز به همین منوال گذشت. منم که از 26 اسفند مرخصی بودم و همش با هلنا بیرون بودیم و این باد سرد حسابی رفت توی ریه ی هلنا. یه شب که هلنا خوابیده بود دیدم وضعش خیلی خرابه. 29 اسفند ، تب بالای 38، وقتی نفس میکشید تمام تنش بالا پایین میرفت. به امیر زنگ زدم جواب نداد. روز آخر اسفند هم که همه کار داشتن نمیخواستم مزاحم کسی بشم. خلاصه تا امیر رفت باغ رضوان و ... من باشیاف تبشو کنترل کردم و بستمش به سیتریزین، دیفن هیدرامین.ولی نفس تنگیش رو نمیشد کاری کنم، تا 8 شب که هلنا رو بردیم کلینیک پارسیان، خانم دکتر تا هلنا رو معاینه کردن گفتن چقدر دیر آوردینش بچه نفسش بالا نمیاد، باید سریع بستریش کنین. از قضا همون شب ساعت 1 شب هم قرار بود خالم اینا از مشهد بیان. خلاصه بهش یه آمپول دگزا متازون زدن و گذاشتنش زیر دستگاه و چند ساعتی بودیم و با مجوز دکتر شیفت بعدی مرخص شد. خداییش خیلی بهتر شد. ولی چون معلوم نبود هلنا کی مرخص میشه خاله اینا رفتن خونه داداشم. همون شب هم سال تحویل بود ولی ما خوابیدیم. .

 

[ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سلام دوستای خوبم ببخشید که به قولم عمل نکردم و عکس نزاشتم آخه نمیدونم چرا نمیشه مامان آسمان جون گفت از عکس گیگ برو خیلی آپلود راحته ولی اونم نشد.

جونم براتون بگه دخترم دوهفته ای مریض بود و حسابی من ناراحت بودم. اول که بردمش پیش دکترش فقط دیفن هیدرامین دادن و گفتن سرماخوردگی ویروسیه و احتیاج به آنتی بیوتیک نداره هرچی گفتم آخه خیلی سرفه هاش بده گفتن حساسیته  و شربت پروسپان دادن . پس فرداش دیدم تب کرده و اسهال و استفراغم بهش اضافه شد دوباره بردمش به داروهاش شیاف و اسپری سالبوتامول رو اضافه کردن ، تبش بالابود هیچی نمیخورد خانم دکترگفتن اگه مایعات نخورد سرم باید بزنه در همین حین که ما با خانم دکتر صحبت میکردیم هلنا گفت سرم نمیخوام قول میدم دوغ بخورم خانم دکتر هم غش کرده بودن از خنده. خلاصه با شرط اینکه دوغ و مایعات بخوره بهش سرم نزدیم. دو روز بعد دیدم وای بهتر که نشد هیچ ترشحات بینیش هم عفونی شده ولی 5 شنبه بود و صبر کردم تا شنبه ببرمش پیش خانم دکتر خودش که متاسفانه چون بابا جون امیر درس داشت نبردیمش چشمتون روز بد نبینه روز یکشنبه اینقدر گوشش درد گرفته بود که اصلا روی پا بند نبود اجازه نمیداد من برم سرکار. حتی پیش مامانمم نمی موند. من رفتم سر کارو مامانم زنگ زدن که هلنا خیلی بی تابی میکنه بیرونم نمیاد گفتم باشه الان من میام که بعد زنگ زدن که ما رفتیم بیرون و دو سه تا کتاب براش خریدم و فعلا آرومه. امیر زودتر رفت دنبالش ولی اثر داروهاش رفته بوده و خیلی بی تابی کردهبود. تا رسیدم خونه به هق هق افتاده بود. از بس گریه کرد 5 دقیقه توی بغلم که بود خوابش برد. شب که بردیمش دکتر گفتن بله توی گوشش مایع جمع شده. اون روز احتیاجی به دارو نداشت ولی الان بهش آزیترومایسین بدین و یه قطره برای بینی. خلاصه دارو که خورد بهتر شد . الان غذا خوردنش هم یه کمی بهتر شده. 14 روز یا هیچی نخورد یا اگه میلش بود  فقط دنت میخورد. توی این 14 روز 2کیلو وزن بچم کم شد. بمیرم براش.

[ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

هرگاه از دست کارهای کودک عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن:

این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند...

این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم میزنی ، همیشه با تو نخواهد بود...

این پاهای کوچکی کخ در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو میکند، تا ابد نیستند...

این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند، یا بازوان کوچکی که بر کردن تو حلقه می شوند و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند، دایمی نیستند...

قلب خودت را بر ایشان ارزانی دار...

روزهایشان را از شادی پر کن...

در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش...

چرا که

طفولیت دو روزی بیش نیست و با چشم بر هم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت.

[ دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

به چهره معصوم فرزندم نگاه میکنم گاهی اوقات فراموش میکنم که چگونه به خداوند التماس میکردم که فرزندی به من عطا کند...

گاهی اوقات در اثر خستگی های روزانه و فشارهای زندگی فراموش میکنم که روزها و شب هایی اشک میریختم و زاری میکردم به درگاه خداوند که فرزندی که در شکم دارم سالم به مقصد برساند...

فراموش میکنم که فرشته ای در کنارم دارم که اگر نبود همه چیز برایم بی مفهوم بود...

فراموش میکنم بیشتر ببینمش، بیشتر برایش وقت بگذارم، کمتر سرش فریاد بکشم و کمتر اورا مواخذه کنم...

خدایا بار دیگر از درگاهت تقاضا میکنم برای بزرگ کردنش و انسان تربیت کردنش به من صبر دهی...

بارالها از تو میخواهم کمکم کنی برای مهربان تر بودن و اینکه هیچگاه فراموش نکنم که تو اورا به من هدیه دادی و امانتی است نزد من پس باید بکوشم در امانت داری...

بارالها به من نیرو بده تا چون کوهی محکم در کنارش باشم و به من توانایی بده تا با او دوست باشم...

خدایا پیشاپیش سپاسگزارم و میدانم وقتی موهبت مادرشدن را به من عطا کردی نعمت پرورش درست را نیز عطا خواهی کرد...

دوستت دارم خداجون{#emotions_dlg.e38}

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سلام به دوستای خوبم. مرسی که بهم سر میزنین. نمیدونم چرا اینقدر کم کارم. کلا دیگه حوصله ی اینکه برم لپ تاپو بیارم ندارمناراحت. تمام عکسا از بهمن پارسال توی دوربین بودو من نریخته بودم توی کامپیوترنگران. مطمئنم فرداها هلنا میگه چه مامان تنبلی. سعی میکنم به روز باشم ولی نمیشه.

دختر شیرین زبونم روز به روز داره بزرگتر و فهمیده تر میشه و البته بازیگوش تر و لجباز تر. نمیدونم چرا هر چی باب میلش نیست رو پرتاب میکنه. یعنی اگه بگه آب یخ میخوام ولی آب ازشیر بهش بدی لیوانو پرتاب میکنه. اوایل که بهش میگفتم ای واااای از دستت افتاد؟ میگفت نه خودم انداختمش. بعد گفتن قهر چند دقیقه ای کن. باهاش که قهرمی کردم میگفت من که دوستت دارم تو منو دوست نداری؟ میگفتم چرا دوستت دارم فقط از دستت ناراحتم. چندین بار صدام میکرد و من محلش نمیزاشتم میگفت پس من با کی حرف بزنم ؟ جدیدا ً که هر چی پرتاب میکنه و میریزه میگه از دستم افتاد. واقعا نمیدونم باهاش چکار کنممتفکر.آب که می ریزه رو زمین میگه اشکال نداره خشک میشه.

خواهرم اومده بود اصفهان یه پسر ناز و مظلوم داره که 7 ماه از هلنا کوچیکتره. دخترم هر وقت براش ذوق میکرد گازش میگرفت، هر وقتم از دستش عصبانی میشد و حرصی میشد بازم گازش میگرفت، واقعا نمیدونستیم چیکارش کنیم. هر روز که از سر کار زنگ میزدم بهم میگفتن دخترت دو بار هادی رو گاز گرفته، سه بار گاز گرفته یا اصلا گاز نگرفته. وااای که چقد من ناراحت میشدم. تا اینکه با چند نفر از دوستام صحبت کردم و به این نتیجه رسیدم فلفل بریزم توی دهنش چون محرومیت و.... هیچ مشکلی رو حل نمیکرد. خلاصه چندین بار بهش تذکر دادم که اگه هادی رو گاز بگیری توی دهنت فلفل میریزم ولی باورش نمیشد که یه همچین مامان سنگدلی داشته باشهمنتظر خلاصه بعد از چندین بار که به سمت هادی رفته بود و ما گرفته بودیمش موفق شد انگشت هادی رو گاز بگیره منم رفتم فلفل آوردم و ریختم توی دهنش یه کمی گریه کرد و آروم شد ولی از اونجایی که به خوردن چیزای تند عادت داشت انگار زیاد اذیت نشد. دوباره گاز گرفت دوباره فلفل ریختم و بعد از چند دقیقه ای آروم شد. بار سوم گاز گرفت گفتم شاید فلفل سیاه تند نیست، به فلفل قرمز متوسل شدم و تمام دهانش رو به فلفل آغشته کردم. بمیرم این بار خیلی گریه کرد عصبانیو میگفت دیگه دوستت ندارم برای چی منو سوزوندی ولی بعد از کلی گریه کردن که آروم شد دوباره گاز گرفت دیدم نه بابا انگار این کار جواب نمیده بردمش توی اتاق و به قول خودش زندانیش کردم بعدم با بچه ها رفتیم توی حیاط و سر وصداکردیم اولش یه کمی گریه کرد و میگفت من ناراحتم برای چی منو زندانی کردین حالامن چجوری از اتاق بیام بیرون ولی بعدش اومد پشت پنجره و مارو نگاه کرد بعد از 5 دقیقه از اتاق آوردمش بیرون و اون روزجمعه تا شب دیگه هادی رو گاز نگرفت و با هم فقط بازی میکردن. تازه به حاجاقا هم گفته بود حاجاقا برین همه فلفلا رو بریزین سطل آشغال که دیگه فلفل نداشته باشین. ولی چشمتون روز بد نبینه. هلنا عادت داره روی دستم بخوابه شب دیدم یه کمی داغه گفتم شاید تب داره ولی دست به دست و پاش که زدم دیدم نه خنکه خدارو شکر چیزیش نیس. اهمیتی ندادم.فرداش  بردمش خونه مامانم. صبح که خواهرمو دیده بود بهش گفته بود بازم فلفل دارین؟ خواهرم گفته بود بله که داریم. گفته بود بریزین تو غذاتون. خواهرمم گفته بود باشه حتما. ظهر که رفتم دنبالش پرسیدم امروز هادی رو گاز نگرفته گفتن نه چون مریضه و خیلی داغه اصلا از صبح جون نداشته بردمش خونه و استامینوفن دادم و خوابید. به امیر گفتم هلنا تب داره بیا ببریمش دکتر ولی گفت صبر کن علایم مریضی خودشو نشون بده بعد میریم. فرداشم همچنان تب داشت خلاصه بعد از سه روز که هیچ علایم بیماری از قبیل سرفه، آبریزش، اسهال و یا استفراغ خودشو نشون نداد بردیمش دکتر. خانم دکتر خوب معاینه کردن ظاهرا هیچ عفونتی نداشت. گلو و گوش و بینی همه پاک پاک بود. پرسیدم پس چرا تب داره؟ گفتن شاید یه ویروسه که از علائمش فقط تبه که بعید میدونم، ولی اگه تا سه روز دیگه تبش قطع نشد یه آزمایش ادرار هم براش انجام بدین. خانم دکتر باهوش پرسیدن جدیدا استرسی چیزی بهش وارد نشده چیزی ناراحتش نکرده؟ گفتم هلنا مرکز توجه همس ممکنه چون خواهرم با بچش از تهران اومده و هلنا احساس رقابت میکنه با اون تب کرده باشه؟گفتن شما میگی دو هفتس اومده اگه اون قضیه ناراحتش کرده بود از همون روزای اول تب میکرد یهو یاد فلفل افتادمناراحت به خانم دکتر گفتم من یه همچین کاری انجام دادم ممکنه به خاطر این باشه گفتن بلللللللللللللللللللله قطعا همینطوره. دختر شما فوق العاده باهوش و حساسه و انتظار یه همچین برخوردی از شما نداشته و این قضیه خیلی ناراحتش کرده و دچار تب عاطفی شده حتما این قضیه رو از دلش در بیار. در همین حین مامانی هم رفتن مشهد و دخترم بیشتر مریض شد. ولی من همچنان در حال منت کشی و عذرخواهی از دخترم بودم. هر دفعه یادم بود میگفتم تو منو بخشیدی میگفت نه میگفتم چرا منو نبخشیدی؟ میگفت چون توی دهنم فلفل ریختی. خلاصه مارو نبخشید که نبخشید.

مامان که نبودن هلنا رو میزاشتم پیش مادرشوهرم اونم از وقتی بیدار میشد گریه میکرد و مامان امیر مجبور میشدن بهش زنگ بزنن و به من یا امیر بگن بریم خونه. من که هیچ روزی نتونستم آف بگیرم واین مسئولیت به گردن امیرعزیزم افتاد. هر روز زودتر میرفت که پیش دخمل باشه. یه روزم که تا چشمامو باز کردم بیدار شد بهش گفتم بیا شیرتو بخور تا ببرمت سر کار فکر کردم شیر بخوره میخوابه ولی پلک نزد ، همش به همین فکر بود که میخوایم بریم سر کار. شیرشو که خورد گفت بریم لباس بپوشیم . لباساشو بدون چون و چرا و اینکه اینو دوست ندارم و اینو نمی پوشم و میخوام لباس عروس بپوشم و ... پوشید. بدون هیچ اعتراضی گل سرشم به سرش زد و رفتیم سرکار. خیلی دختر آروم و خوبی بود. دوست و همکار مهربونم مائده جون که از جریان فلفل و تب و...کاملا اطلاع داشت ازش پرسید از دست مامان ناراحتی؟ گفت بله چون توی دهن من فلفل ریخته و دوتایی کلی خندیدیم که بعد از یه هفته هنوز یادشه. ولی بعد از کلی دلجویی گویا از دلش در اومد و منو بخشید.

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

هلنا توی محل کار مامان جون

تولد عمه جون شهزاد

باغ رضوان و بستنی خوردن هلنا

باغ بهادران

سرزمین رویایی

دوستای عزیزم دیگه به لطف مامان آسمان جون روش سریع آپلودکردنو یاد گرفتم. هر روز میام با یه سری عکس جدید و قدیمی.

[ یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به نام خدا من و امیر در تاریخ 16 مرداد 1385 عقد کردیم بعد از اتمام درسمون 27 آذر 1388 رفتیم خونه خودمون و سوم خرداد 1391 خدا بهمون یه دختر خوشگل و مامانی هدیه داد.
صفحات دیگر
امکانات وب